مثنوی معنوی/صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن
ظاهر
| زن برو زد بانگ کای ناموسکیش | من فسون تو نخواهم خورد بیش | |||||
| ترهات از دعوی و دعوت مگو | رو سخن از کبر و از نخوت مگو | |||||
| چند حرف طمطراق و کار بار | کار و حال خود ببین و شرمدار | |||||
| کبر زشت و از گدایان زشتتر | روز سرد و برف وانگه جامه تر | |||||
| چند دعوی و دم و باد و بروت | ای ترا خانه چو بیت العنکبوت | |||||
| از قناعت کی تو جان افروختی | از قناعتها تو نام آموختی | |||||
| گفت پیغامبر قناعت چیست گنج | گنج را تو وا نمیدانی ز رنج | |||||
| این قناعت نیست جز گنج روان | تو مزن لاف ای غم و رنج روان | |||||
| تو مخوانم جفت کمتر زن بغل | جفت انصافم نیم جفت دغل | |||||
| چون قدم با میر و با بگ میزنی | چون ملخ را در هوا رگ میزنی | |||||
| با سگان زین استخوان در چالشی | چون نی اشکم تهی در نالشی | |||||
| سوی من منگر بخواری سست سست | تا نگویم آنچ در رگهای تست | |||||
| عقل خود را از من افزون دیدهای | مر من کمعقل را چون دیدهای | |||||
| همچو گرگ غافل اندر ما مجه | ای ز ننگ عقل تو بیعقل به | |||||
| چونک عقل تو عقیلهی مردمست | آن نه عقلست آن که مار و کزدمست | |||||
| خصم ظلم و مکر تو الله باد | فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد | |||||
| هم تو ماری هم فسونگر این عجب | مارگیر و ماری ای ننگ عرب | |||||
| زاغ اگر زشتی خود بشناختی | همچو برف از درد و غم بگداختی | |||||
| مرد افسونگر بخواند چون عدو | او فسون بر مار و مار افسون برو | |||||
| گر نبودی دام او افسون مار | کی فسون مار را گشتی شکار | |||||
| مرد افسونگر ز حرص کسب و کار | در نیابد آن زمان افسون مار | |||||
| مار گوید ای فسونگر هین و هین | آن خود دیدی فسون من ببین | |||||
| تو به نام حق فریبی مر مرا | تا کنی رسوای شور و شر مرا | |||||
| نام حقم بست نی آن رای تو | نام حق را دام کردی وای تو | |||||
| نام حق بستاند از تو داد من | من به نام حق سپردم جان و تن | |||||
| یا به زخم من رگ جانت برد | یا که همچون من به زندانت برد | |||||
| زن ازین گونه خشن گفتارها | خواند بر شوی جوان طومارها | |||||