مثنوی معنوی/شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهی خواجه بر وی
ظاهر
| جمله عالم زان غیور آمد که حق | برد در غیرت برین عالم سبق | |||||
| او چو جانست و جهان چون کالبد | کالبد از جان پذیرد نیک و بد | |||||
| هر که محراب نمازش گشت عین | سوی ایمان رفتنش میدان تو شین | |||||
| هر که شد مر شاه را او جامهدار | هست خسران بهر شاهش اتجار | |||||
| هر که با سلطان شود او همنشین | بر درش شستن بود حیف و غبین | |||||
| دستبوسش چون رسید از پادشاه | گر گزیند بوس پا باشد گناه | |||||
| گرچه سر بر پا نهادن خدمتست | پیش آن خدمت خطا و زلتست | |||||
| شاه را غیرت بود بر هر که او | بو گزیند بعد از آن که دید رو | |||||
| غیرت حق بر مثل گندم بود | کاه خرمن غیرت مردم بود | |||||
| اصل غیرتها بدانید از اله | آن خلقان فرع حق بیاشتباه | |||||
| شرح این بگذارم و گیرم گله | از جفای آن نگار ده دله | |||||
| نالم ایرا نالهها خوش آیدش | از دو عالم ناله و غم بایدش | |||||
| چون ننالم تلخ از دستان او | چون نیم در حلقهی مستان او | |||||
| چون نباشم همچو شب بی روز او | بی وصال روی روز افروز او | |||||
| ناخوش او خوش بود در جان من | جان فدای یار دلرنجان من | |||||
| عاشقم بر رنج خویش و درد خویش | بهر خشنودی شاه فرد خویش | |||||
| خاک غم را سرمه سازم بهر چشم | تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم | |||||
| اشک کان از بهر او بارند خلق | گوهرست و اشک پندارند خلق | |||||
| من ز جان جان شکایت میکنم | من نیم شاکی روایت میکنم | |||||
| دل همیگوید کزو رنجیدهام | وز نفاق سست میخندیدهام | |||||
| راستی کن ای تو فخر راستان | ای تو صدر و من درت را آستان | |||||
| آستانه و صدر در معنی کجاست | ما و من کو آن طرف کان یار ماست | |||||
| ای رهیده جان تو از ما و من | ای لطیفهی روح اندر مرد و زن | |||||
| مرد و زن چون یک شود آن یک توی | چونک یکها محو شد انک توی | |||||
| این من و ما بهر آن بر ساختی | تا تو با خود نرد خدمت باختی | |||||
| تا من و توها همه یک جان شوند | عاقبت مستغرق جانان شوند | |||||
| این همه هست و بیا ای امر کن | ای منزه از بیا و از سخن | |||||
| جسم جسمانه تواند دیدنت | در خیال آرد غم و خندیدنت | |||||
| دل که او بستهی غم و خندیدنست | تو مگو کو لایق آن دیدنست | |||||
| آنک او بستهی غم و خنده بود | او بدین دو عاریت زنده بود | |||||
| باغ سبز عشق کو بی منتهاست | جز غم و شادی درو بس میوههاست | |||||
| عاشقی زین هر دو حالت برترست | بی بهار و بی خزان سبز و ترست | |||||
| ده زکات روی خوب ای خوبرو | شرح جان شرحه شرحه بازگو | |||||
| کز کرشم غمزهای غمازهای | بر دلم بنهاد داغی تازهای | |||||
| من حلالش کردم ار خونم بریخت | من همیگفتم حلال او میگریخت | |||||
| چون گریزانی ز نالهی خاکیان | غم چه ریزی بر دل غمناکیان | |||||
| ای که هر صبحی که از مشرق بتافت | همچو چشمهی مشرقت در جوش یافت | |||||
| چون بهانه دادی این شیدات را | ای بها نه شکر لبهات را | |||||
| ای جهان کهنه را تو جان نو | از تن بی جان و دل افغان شنو | |||||
| شرح گل بگذار از بهر خدا | شرح بلبل گو که شد از گل جدا | |||||
| از غم و شادی نباشد جوش ما | با خیال و وهم نبود هوش ما | |||||
| حالتی دیگر بود کان نادرست | تو مشو منکر که حق بس قادرست | |||||
| تو قیاس از حالت انسان مکن | منزل اندر جور و در احسان مکن | |||||
| جور و احسان رنج و شادی حادثست | حادثان میرند و حقشان وارثست | |||||
| صبح شد ای صبح را صبح و پناه | عذر مخدومی حسامالدین بخواه | |||||
| عذرخواه عقل کل و جان توی | جان جان و تابش مرجان توی | |||||
| تافت نور صبح و ما از نور تو | در صبوحی با می منصور تو | |||||
| دادهی تو چون چنین دارد مرا | باده کی بود کو طرب آرد مرا | |||||
| باده در جوشش گدای جوش ماست | چرخ در گردش گدای هوش ماست | |||||
| باده از ما مست شد نه ما ازو | قالب از ما هست شد نه ما ازو | |||||
| ما چو زنبوریم و قالبها چو موم | خانه خانه کرده قالب را چو موم | |||||