مثنوی معنوی/رفتن امیر خشمآلود برای گوشمال زاهد
ظاهر
| میر چون آتش شد و برجست راست | گفت بنما خانهی زاهد کجاست | |||||
| تا بدین گرز گران کوبم سرش | آن سر بیدانش مادرغرش | |||||
| او چه داند امر معروف از سگی | طالب معروفی است و شهرگی | |||||
| تا بدین سالوس خود را جا کند | تا به چیزی خویشتن پیدا کند | |||||
| کو ندارد خود هنر الا همان | که تسلس میکند با این و آن | |||||
| او اگر دیوانه است و فتنهکاو | داروی دیوانه باشد کیر گاو | |||||
| تا که شیطان از سرش بیرون رود | بیلت خربندگان خر چون رود | |||||
| میر بیرون جست دبوسی بدست | نیم شب آمد به زاهد نیممست | |||||
| خواست کشتن مرد زاهد را ز خشم | مرد زاهد گشت پنهان زیر پشم | |||||
| مرد زاهد میشنید از میر آن | زیر پشم آن رسنتابان نهان | |||||
| گفت در رو گفتن زشتی مرد | آینه تاند که رو را سخت کرد | |||||
| روی باید آینهوار آهنین | تات گوید روی زشت خود ببین | |||||