مثنوی معنوی/رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست
ظاهر
| همچو گویی سجده کن بر رو و سر | جانب آن صدر شد با چشم تر | |||||
| جمله خلقان منتظر سر در هوا | کش بسوزد یا برآویزد ورا | |||||
| این زمان این احمق یک لخت را | آن نماید که زمان بدبخت را | |||||
| همچو پروانه شرر را نور دید | احمقانه در فتاد از جان برید | |||||
| لیک شمع عشق چون آن شمع نیست | روشن اندر روشن اندر روشنیست | |||||
| او به عکس شمعهای آتشیست | مینماید آتش و جمله خوشیست | |||||