مثنوی معنوی/دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار دادهاند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او
ظاهر
| بلعم با عور را خلق جهان | سغبه شد مانند عیسی زمان | |||||
| سجدهی ناوردند کس را دون او | صحت رنجور بود افسون او | |||||
| پنجه زد با موسی از کبر و کمال | آنچنان شد که شنیدستی تو حال | |||||
| صد هزار ابلیس و بلعم در جهان | همچنین بودست پیدا و نهان | |||||
| این دو را مشهور گردانید اله | تا که باشد این دو بر باقی گواه | |||||
| این دو دزد آویخت از دار بلند | ورنه اندر قهر بس دزدان بدند | |||||
| این دو را پرچم به سوی شهر برد | کشتگان قهر را نتوان شمرد | |||||
| نازنینی تو ولی در حد خویش | الله الله پا منه از حد بیش | |||||
| گر زنی بر نازنینتر از خودت | در تگ هفتم زمین زیر آردت | |||||
| قصهی عاد و ثمود از بهر چیست | تا بدانی کانبیا را نازکیست | |||||
| این نشان خسف و قذف و صاعقه | شد بیان عز نفس ناطقه | |||||
| جمله حیوان را پی انسان بکش | جمله انسان را بکش از بهر هش | |||||
| هش چه باشد عقل کل هوشمند | هوش جزوی هش بود اما نژند | |||||
| جمله حیوانات وحشی ز آدمی | باشد از حیوان انسی در کمی | |||||
| خون آنها خلق را باشد سبیل | زانک وحشیاند از عقل جلیل | |||||
| عزت وحشی بدین افتاد پست | که مر انسان را مخالف آمدست | |||||
| پس چه عزت باشدت ای نادره | چون شدی تو حمر مستنفره | |||||
| خر نشاید کشت از بهر صلاح | چون شود وحشی شود خونش مباح | |||||
| گرچه خر را دانش زاجر نبود | هیچ معذورش نمیدارد ودود | |||||
| پس چو وحشی شد از آن دم آدمی | کی بود معذور ای یار سمی | |||||
| لاجرم کفار را شد خون مباح | همچو وحشی پیش نشاب و رماح | |||||
| جفت و فرزندانشان جمله سبیل | زانک بیعقلند و مردود و ذلیل | |||||
| باز عقلی کو رمد از عقل عقل | کرد از عقلی به حیوانات نقل | |||||