مثنوی معنوی/در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب
ظاهر
| مرد گفت آری سبو را سر ببند | هین که این هدیهست ما را سودمند | |||||
| در نمد در دوز تو این کوزه را | تا گشاید شه بهدیه روزه را | |||||
| کین چنین اندر همه آفاق نیست | جز رحیق و مایهی اذواق نیست | |||||
| زانک ایشان ز آبهای تلخ و شور | دایما پر علتاند و نیمکور | |||||
| مرغ کاب شور باشد مسکنش | او چه داند جای آب روشنش | |||||
| ای که اندر چشمهی شورست جاث | تو چه دانی شط و جیحون و فرات | |||||
| ای تو نارسته ازین فانی رباط | تو چه دانی محو و سکر و انبساط | |||||
| ور بدانی نقلت از اب و جدست | پیش تو این نامها چون ابجدست | |||||
| ابجد و هوز چه فاش است و پدید | بر همه طفلان و معنی بس بعید | |||||
| پس سبو برداشت آن مرد عرب | در سفر شد میکشیدش روز و شب | |||||
| بر سبو لرزان بد از آفات دهر | هم کشیدش از بیابان تا به شهر | |||||
| زن مصلا باز کرده از نیاز | رب سلم ورد کرده در نماز | |||||
| که نگهدار آب ما را از خسان | یا رب آن گوهر بدان دریا رسان | |||||
| گرچه شویم آگهست و پر فنست | لیک گوهر را هزاران دشمنست | |||||
| خود چه باشد گوهر آب کوثرست | قطرهای زینست کاصل گوهرست | |||||
| از دعاهای زن و زاری او | وز غم مرد و گرانباری او | |||||
| سالم از دزدان و از آسیب سنگ | برد تا دار الخلافه بیدرنگ | |||||
| دید درگاهی پر از انعامها | اهل حاجت گستریده دامها | |||||
| دم بدم هر سوی صاحبحاجتی | یافته زان در عطا و خلعتی | |||||
| بهر گبر و ممن و زیبا و زشت | همچو خورشید و مطر نی چون بهشت | |||||
| دید قومی درنظر آراسته | قوم دیگر منتظر بر خاسته | |||||
| خاص و عامه از سلیمان تا بمور | زنده گشته چون جهان از نفخ صور | |||||
| اهل صورت در جواهر بافته | اهل معنی بحر معنی یافته | |||||
| آنک بی همت چه با همت شده | وانک با همت چه با نعمت شده | |||||