مثنوی معنوی/در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند»
ظاهر
| گر زلیخا بست درها هر طرف | یافت یوسف هم ز جنبش منصرف | |||||
| باز شد قفل و در و شد ره پدید | چون توکل کرد یوسف برجهید | |||||
| گر چه رخنه نیست عالم را پدید | خیره یوسفوار میباید دوید | |||||
| تا گشاید قفل و در پیدا شود | سوی بیجایی شما را جا شود | |||||
| آمدی اندر جهان ای ممتحن | هیچ میبینی طریق آمدن | |||||
| تو ز جایی آمدی وز موطنی | آمدن را راه دانی هیچ نی | |||||
| گر ندانی تا نگویی راه نیست | زین ره بیراهه ما را رفتنیست | |||||
| میروی در خواب شادان چپ و راست | هیچ دانی راه آن میدان کجاست | |||||
| تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن | خویش را بینی در آن شهر کهن | |||||
| چشم چون بندی که صد چشم خمار | بند چشم تست این سو از غرار | |||||
| چارچشمی تو ز عشق مشتری | بر امید مهتری و سروری | |||||
| ور بخسپی مشتری بینی به خواب | چغد بد کی خواب بیند جز خراب | |||||
| مشتری خواهی بهر دم پیچ پیچ | تو چه داری که فروشی هیچ هیچ | |||||
| گر دلت را نان بدی یا چاشتی | از خریداران فراغت داشتی | |||||