مثنوی معنوی/در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف
ظاهر
| آن رسول از خود بشد زین یک دو جام | نی رسالت یاد ماندش نی پیام | |||||
| واله اندر قدرت الله شد | آن رسول اینجا رسید و شاه شد | |||||
| سیل چون آمد به دریا بحر گشت | دانه چون آمد به مزرع گشت کشت | |||||
| چون تعلق یافت نان با بوالبشر | نان مرده زنده گشت و با خبر | |||||
| موم و هیزم چون فدای نار شد | ذات ظلمانی او انوار شد | |||||
| سنگ سرمه چونک شد در دیدگان | گشت بینایی شد آنجا دیدبان | |||||
| ای خنک آن مرد کز خود رسته شد | در وجود زندهای پیوسته شد | |||||
| وای آن زنده که با مرده نشست | مرده گشت و زندگی از وی بجست | |||||
| چون تو در قرآن حق بگریختی | با روان انبیا آمیختی | |||||
| هست قرآن حالهای انبیا | ماهیان بحر پاک کبریا | |||||
| ور بخوانی و نهای قرآنپذیر | انبیا و اولیا را دیده گیر | |||||
| ور پذیرایی چو بر خوانی قصص | مرغ جانت تنگ آید در قفص | |||||
| مرغ کو اندر قفص زندانیست | مینجوید رستن از نادانیست | |||||
| روحهایی کز قفصها رستهاند | انبیاء رهبر شایستهاند | |||||
| از برون آوازشان آید ز دین | که ره رستن ترا اینست این | |||||
| ما بذین رستیم زین تنگین قفص | جز که این ره نیست چارهی این قفص | |||||
| خویش را رنجور سازی زار زار | تا ترا بیرون کنند از اشتهار | |||||
| که اشتهار خلق بند محکمست | در ره این از بند آهن کی کمست | |||||