مثنوی معنوی/در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یاکل فی سبعة امعاء و الممن یاکل فی معا واحد
ظاهر
| کافران مهمان پیغامبر شدند | وقت شام ایشان به مسجد آمدند | |||||
| که آمدیم ای شاه ما اینجا قنق | ای تو مهماندار سکان افق | |||||
| بینواییم و رسیده ما ز دور | هین بیفشان بر سر ما فضل و نور | |||||
| گفت ای یاران من قسمت کنید | که شما پر از من و خوی منید | |||||
| پر بود اجسام هر لشکر ز شاه | زان زنندی تیغ بر اعدای جاه | |||||
| تو بخشم شه زنی آن تیغ را | ورنه بر اخوان چه خشم آید ترا | |||||
| بر برادر بیگناهی میزنی | عکس خشم شاه گرز دهمنی | |||||
| شه یکی جانست و لشکر پر ازو | روح چون آبست واین اجسام جو | |||||
| آب روح شاه اگر شیرین بود | جمله جوها پر ز آب خوش شود | |||||
| که رعیت دین شه دارند و بس | این چنین فرمود سلطان عبس | |||||
| هر یکی یاری یکی مهمان گزید | در میان یک زفت بود و بیندید | |||||
| جشم ضخمی داشت کس او را نبرد | ماند در مسجد چو اندر جام درد | |||||
| مصطفی بردش چو وا ماند از همه | هفت بز بد شیرده اندر رمه | |||||
| که مقیم خانه بودندی بزان | بهر دوشیدن برای وقت خوان | |||||
| نان و آش و شیر آن هر هفت بز | خورد آن بوقحط عوج ابن غز | |||||
| جمله اهل بیت خشمآلو شدند | که همه در شیر بز طامع بدند | |||||
| معده طبلیخوار همچون طبل کرد | قسم هژده آدمی تنها بخورد | |||||
| وقت خفتن رفت و در حجره نشست | پس کنیزک از غضب در را ببست | |||||
| از برون زنجیر در را در فکند | که ازو بد خشمگین و دردمند | |||||
| گبر را در نیمشب یا صبحدم | چون تقاضا آمد و درد شکم | |||||
| از فراش خویش سوی در شتافت | دست بر در چون نهاد او بسته یافت | |||||
| در گشادن حیله کرد آن حیلهساز | نوع نوع و خود نشد آن بند باز | |||||
| شد تقاضا بر تقاضا خانه تنگ | ماند او حیران و بیدرمان و دنگ | |||||
| حیله کرد او و به خواب اندر خزید | خویشتن در خواب در ویرانه دید | |||||
| زانک ویرانه بد اندر خاطرش | شد به خواب اندر همانجا منظرش | |||||
| خویش در ویرانهی خالی چو دید | او چنان محتاج اندر دم برید | |||||
| گشت بیدار و بدید آن جامه خواب | پر حدث دیوانه شد از اضطراب | |||||
| ز اندرون او برآمد صد خروش | زین چنین رسواییی بی خاکپوش | |||||
| گفت خوابم بتر از بیداریم | گه خورم این سو و آن سو میریم | |||||
| بانگ میزد وا ثبورا وا ثبور | همچنانک کافر اندر قعر گور | |||||
| منتظر که کی شود این شب به سر | یا برآید در گشادن بانگ در | |||||
| تا گریزد او چو تیری از کمان | تا نبیند هیچ کس او را چنان | |||||
| قصه بسیارست کوته میکنم | باز شد آن در رهید از درد و غم | |||||