مثنوی معنوی/در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال بن مرد ده کی در گورستان خفته است
ظاهر
| استن حنانه از هجر رسول | ناله میزد همچو ارباب عقول | |||||
| گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون | گفت جانم از فراقت گشت خون | |||||
| مسندت من بودم از من تاختی | بر سر منبر تو مسند ساختی | |||||
| گفت خواهی که ترا نخلی کنند | شرقی و غربی ز تو میوه چنند | |||||
| یا در آن عالم حقت سروی کند | تا تر و تازه بمانی تا ابد | |||||
| گفت آن خواهم که دایم شد بقاش | بشنو ای غافل کم از چوبی مباش | |||||
| آن ستون را دفن کرد اندر زمین | تا چو مردم حشر گردد یوم دین | |||||
| تا بدانی هر که را یزدان بخواند | از همه کار جهان بی کار ماند | |||||
| هر که را باشد ز یزدان کار و بار | یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار | |||||
| آنک او را نبود از اسرار داد | کی کند تصدیق او نالهی جماد | |||||
| گوید آری نه ز دل بهر وفاق | تا نگویندش که هست اهل نفاق | |||||
| گر نیندی واقفان امر کن | در جهان رد گشته بودی این سخن | |||||
| صد هزاران ز اهل تقلید و نشان | افکندشان نیم وهمی در گمان | |||||
| که بظن تقلید و استدلالشان | قایمست و جمله پر و بالشان | |||||
| شبههای انگیزد آن شیطان دون | در فتند این جمله کوران سرنگون | |||||
| پای استدلالیان چوبین بود | پای چوبین سخت بی تمکین بود | |||||
| غیر آن قطب زمان دیدهور | کز ثباتش کوه گردد خیرهسر | |||||
| پای نابینا عصا باشد عصا | تا نیفتد سرنگون او بر حصا | |||||
| آن سواری کو سپه را شد ظفر | اهل دین را کیست سلطان بصر | |||||
| با عصا کوران اگر ره دیدهاند | در پناه خلق روشندیدهاند | |||||
| گر نه بینایان بدندی و شهان | جمله کوران مردهاندی در جهان | |||||
| نه ز کوران کشت آید نه درود | نه عمارت نه تجارتها و سود | |||||
| گر نکردی رحمت و افضالتان | در شکستی چوب استدلالتان | |||||
| این عصا چه بود قیاسات و دلیل | آن عصا که دادشان بینا جلیل | |||||
| چون عصا شد آلت جنگ و نفیر | آن عصا را خرد بشکن ای ضریر | |||||
| او عصاتان داد تا پیش آمدیت | آن عصا از خشم هم بر وی زدیت | |||||
| حلقهی کوران به چه کار اندرید | دیدبان را در میانه آورید | |||||
| دامن او گیر کو دادت عصا | در نگر کادم چهها دید از عصا | |||||
| معجزهی موسی و احمد را نگر | چون عصا شد مار و استن با خبر | |||||
| از عصا ماری و از استن حنین | پنج نوبت میزنند از بهر دین | |||||
| گرنه نامعقول بودی این مزه | کی بدی حاجت به چندین معجزه | |||||
| هرچه معقولست عقلش میخورد | بی بیان معجزه بی جر و مد | |||||
| این طریق بکر نامعقول بین | در دل هر مقبلی مقبول بین | |||||
| همچنان کز بیم آدم دیو و دد | در جزایر در رمیدند از حسد | |||||
| هم ز بیم معجزات انبیا | سر کشیده منکران زیر گیا | |||||
| تا به ناموس مسلمانی زیند | در تسلس تا ندانی که کیند | |||||
| همچو قلابان بر آن نقد تباه | نقره میمالند و نام پادشاه | |||||
| ظاهر الفاظشان توحید و شرع | باطن آن همچو در نان تخم صرع | |||||
| فلسفی را زهره نه تا دم زند | دم زند دین حقش بر هم زند | |||||
| دست و پای او جماد و جان او | هر چه گوید آن دو در فرمان او | |||||
| با زبان گر چه تهمت مینهند | دست و پاهاشان گواهی میدهند | |||||