مثنوی معنوی/در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را
ظاهر
| پر طاوست مبین و پای بین | تا که س العین نگشاید کمین | |||||
| که بلغزد کوه از چشم بدان | یزلقونک از نبی بر خوان بدان | |||||
| احمد چون کوه لغزید از نظر | در میان راه بیگل بیمطر | |||||
| در عجب درماند کین لغزش ز چیست | من نپندارم که این حالت تهیست | |||||
| تا بیامد آیت و آگاه کرد | کان ز چشم بد رسیدت وز نبرد | |||||
| گر بدی غیر تو در دم لا شدی | صید چشم و سخرهی افنا شدی | |||||
| لیک آمد عصمتی دامنکشان | وین که لغزیدی بد از بهر نشان | |||||
| عبرتی گیر اندر آن که کن نگاه | برگ خود عرضه مکن ای کم ز کاه | |||||