مثنوی معنوی/در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوساند همچون هاروت و ماروت در چاه بابل
ظاهر
| همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاک | بستهاند اینجا به چاه سهمناک | |||||
| عالم سفلی و شهوانی درند | اندرین چه گشتهاند از جرمبند | |||||
| سحر و ضد سحر را بیاختیار | زین دو آموزند نیکان و شرار | |||||
| لیک اول پند بدهندش که هین | سحر را از ما میاموز و مچین | |||||
| ما بیاموزیم این سحر ای فلان | از برای ابتلا و امتحان | |||||
| که امتحان را شرط باشد اختیار | اختیاری نبودت بیاقتدار | |||||
| میلها همچون سگان خفتهاند | اندریشان خیر و شر بنهفتهاند | |||||
| چونک قدرت نیست خفتند این رده | همچو هیزمپارهها و تنزده | |||||
| تا که مرداری در آید در میان | نفخ صور حرص کوبد بر سگان | |||||
| چون در آن کوچه خری مردار شد | صد سگ خفته بدان بیدار شد | |||||
| حرصهای رفته اندر کتم غیب | تاختن آورد سر بر زد ز جیب | |||||
| موبه موی هر سگی دندان شده | وز برای حیله دم جنبان شده | |||||
| نیم زیرش حیله بالا آن غضب | چون ضعیف آتش که یابد او حطب | |||||
| شعله شعله میرسد از لامکان | میرود دود لهب تا آسمان | |||||
| صد چنین سگ اندرین تن خفتهاند | چون شکاری نیستشان بنهفتهاند | |||||
| یا چو بازانند و دیده دوخته | در حجاب از عشق صیدی سوخته | |||||
| تا کله بردارد و بیند شکار | آنگهان سازد طواف کوهسار | |||||
| شهوت رنجور ساکن میبود | خاطر او سوی صحت میرود | |||||
| چون ببیند نان و سیب و خربزه | در مصاف آید مزه و خوف بزه | |||||
| گر بود صبار دیدن سود اوست | آن تهیج طبع سستش را نکوست | |||||
| ور نباشد صبر پس نادیده به | تیر دور اولی ز مرد بیزره | |||||