مثنوی معنوی/در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان
ظاهر
| بشنو الفاظ حکیم پردهای | سر همانجا نه که باده خوردهای | |||||
| چونک از میخانه مستی ضال شد | تسخر و بازیچهی اطفال شد | |||||
| میفتد او سو به سو بر هر رهی | در گل و میخنددش هر ابلهی | |||||
| او چنین و کودکان اندر پیش | بیخبر از مستی و ذوق میش | |||||
| خلق اطفالند جز مست خدا | نیست بالغ جز رهیده از هوا | |||||
| گفت دنیا لعب و لهوست و شما | کودکیت و راست فرماید خدا | |||||
| از لعب بیرون نرفتی کودکی | بی ذکات روح کی باشد ذکی | |||||
| چون جماع طفل دان این شهوتی | که همی رانند اینجا ای فتی | |||||
| آن جماع طفل چه بود بازیی | با جماع رستمی و غازیی | |||||
| جنگ خلقان همچو جنگ کودکان | جمله بیمعنی و بیمغز و مهان | |||||
| جمله با شمشیر چوبین جنگشان | جمله در لا ینفعی آهنگشان | |||||
| جمله شان گشته سواره بر نیی | کین براق ماست یا دلدلپیی | |||||
| حاملند و خود ز جهل افراشته | راکب و محمول ره پنداشته | |||||
| باش تا روزی که محمولان حق | اسپتازان بگذرند از نه طبق | |||||
| تعرج الروح الیه و الملک | من عروج الروح یهتز الفلک | |||||
| همچو طفلان جملهتان دامنسوار | گوشهی دامن گرفته اسپوار | |||||
| از حق ان الظن لا یغنی رسید | مرکب ظن بر فلکها کی دوید | |||||
| اغلب الظنین فی ترجیح ذا | لا تماری الشمس فی توضیحها | |||||
| آنگهی بینید مرکبهای خویش | مرکبی سازیدهایت از پای خویش | |||||
| وهم و فکر و حس و ادراک شما | همچو نی دان مرکب کودک هلا | |||||
| علمهای اهل دل حمالشان | علمهای اهل تن احمالشان | |||||
| علم چون بر دل زند یاری شود | علم چون بر تن زند باری شود | |||||
| گفت ایزد یحمل اسفاره | بار باشد علم کان نبود ز هو | |||||
| علم کان نبود ز هو بی واسطه | آن نپاید همچو رنگ ماشطه | |||||
| لیک چون این بار را نیکو کشی | بار بر گیرند و بخشندت خوشی | |||||
| هین مکش بهر هوا آن بار علم | تا ببینی در درون انبار علم | |||||
| تا که بر رهوار علم آیی سوار | بعد از آن افتد ترا از دوش بار | |||||
| از هواها کی رهی بی جام هو | ای ز هو قانع شده با نام هو | |||||
| از صفت وز نام چه زاید خیال | و آن خیالش هست دلال وصال | |||||
| دیدهای دلال بی مدلول هیچ | تا نباشد جاده نبود غول هیچ | |||||
| هیچ نامی بی حقیقت دیدهای | یا ز گاف و لام گل گل چیدهای | |||||
| اسم خواندی رو مسمی را بجو | مه به بالا دان نه اندر آب جو | |||||
| گر ز نام و حرف خواهی بگذری | پاک کن خود را ز خود هین یکسری | |||||
| همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو | در ریاضت آینهی بی زنگ شو | |||||
| خویش را صافی کن از اوصاف خود | تا ببینی ذات پاک صاف خود | |||||
| بینی اندر دل علوم انبیا | بی کتاب و بی معید و اوستا | |||||
| گفت پیغامبر که هست از امتم | کو بود هم گوهر و هم همتم | |||||
| مر مرا زان نور بیند جانشان | که من ایشان را همیبینم بدان | |||||
| بی صحیحین و احادیث و روات | بلک اندر مشرب آب حیات | |||||
| سر امسینا لکردیا بدان | راز اصبحنا عرابیا بخوان | |||||
| ور مثالی خواهی از علم نهان | قصهگو از رومیان و چینیان | |||||