مثنوی معنوی/داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بینوایی چنگ زد میان گورستان
ظاهر
| گفت پیغامبر که نفحتهای حق | اندرین ایام میآرد سبق | |||||
| گوش و هش دارید این اوقات را | در ربایید این چنین نفحات را | |||||
| نفحه آمد مر شما را دید و رفت | هر که را میخواست جان بخشید و رفت | |||||
| نفحهی دیگر رسید آگاه باش | تا ازین هم وانمانی خواجهتاش | |||||
| جان آتش یافت زو آتش کشی | جان مرده یافت از وی جنبشی | |||||
| جان ناری یافت از وی انطفا | مرده پوشید از بقای او قبا | |||||
| تازگی و جنبش طوبیست این | همچو جنبشهای حیوان نیست این | |||||
| گر در افتد در زمین و آسمان | زهرههاشان آب گردد در زمان | |||||
| خود ز بیم این دم بیمنتها | باز خوان فابین ان یحملنها | |||||
| ورنه خود اشفقن منها چون بدی | گرنه از بیمش دل که خون شدی | |||||
| دوش دیگر لون این میداد دست | لقمهی چندی درآمد ره ببست | |||||
| بهر لقمه گشته لقمانی گرو | وقت لقمانست ای لقمه برو | |||||
| از هوای لقمهی این خارخار | از کف لقمان همی جویید خار | |||||
| در کف او خار و سایهش نیز نیست | لیکتان از حرص آن تمییز نیست | |||||
| خار دان آن را که خرما دیدهای | زانک بس نان کور و بس نادیدهای | |||||
| جان لقمان که گلستان خداست | پای جانش خستهی خاری چراست | |||||
| اشتر آمد این وجود خارخوار | مصطفیزادی برین اشتر سوار | |||||
| اشترا تنگ گلی بر پشت تست | کز نسیمش در تو صد گلزار رست | |||||
| میل تو سوی مغیلانست و ریگ | تا چه گل چینی ز خار مردریگ | |||||
| ای بگشته زین طلب از کو بکو | چند گویی کین گلستان کو و کو | |||||
| پیش از آن کین خار پا بیرون کنی | چشم تاریکست جولان چون کنی | |||||
| آدمی کو مینگنجد در جهان | در سر خاری همی گردد نهان | |||||
| مصطفی آمد که سازد همدمی | کلمینی یا حمیرا کلمی | |||||
| ای حمیرا آتش اندر نه تو نعل | تا ز نعل تو شود این کوه لعل | |||||
| این حمیرا لفظ تانیشست و جان | نام تانیثش نهند این تازیان | |||||
| لیک از تانیث جان را باک نیست | روح را با مرد و زن اشراک نیست | |||||
| از منث وز مذکر برترست | این نی آن جانست کز خشک و ترست | |||||
| این نه آن جانست کافزاید ز نان | یا گهی باشد چنین گاهی چنان | |||||
| خوش کنندهست و خوش و عین خوشی | بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی | |||||
| چون تو شیرین از شکر باشی بود | کان شکر گاهی ز تو غایب شود | |||||
| چون شکر گردی ز تاثیر وفا | پس شکر کی از شکر باشد جدا | |||||
| عاشق از خود چون غذا یابد رحیق | عقل آنجا گم شود گم ای رفیق | |||||
| عقل جزوی عشق را منکر بود | گرچه بنماید که صاحبسر بود | |||||
| زیرک و داناست اما نیست نیست | تا فرشته لا نشد آهرمنیست | |||||
| او بقول و فعل یار ما بود | چون بحکم حال آیی لا بود | |||||
| لا بود چون او نشد از هست نیست | چونک طوعا لا نشد کرها بسیست | |||||
| جان کمالست و ندای او کمال | مصطفی گویان ارحنا یا بلال | |||||
| ای بلال افراز بانگ سلسلت | زان دمی کاندر دمیدم در دلت | |||||
| زان دمی کادم از آن مدهوش گشت | هوش اهل آسمان بیهوش گشت | |||||
| مصطفی بیخویش شد زان خوب صوت | شد نمازش از شب تعریس فوت | |||||
| سر از آن خواب مبارک بر نداشت | تا نماز صبحدم آمد بچاشت | |||||
| در شب تعریس پیش آن عروس | یافت جان پاک ایشان دستبوس | |||||
| عشق و جان هر دو نهانند و ستیر | گر عروسش خواندهام عیبی مگیر | |||||
| از ملولی یار خامش کردمی | گر همو مهلت بدادی یکدمی | |||||
| لیک میگوید بگو هین عیب نیست | جز تقاضای قضای غیب نیست | |||||
| عیب باشد کو نبیند جز که عیب | عیب کی بیند روان پاک غیب | |||||
| عیب شد نسبت به مخلوق جهول | نی به نسبت با خداوند قبول | |||||
| کفر هم نسبت به خالق حکمتست | چون به ما نسبت کنی کفر آفتست | |||||
| ور یکی عیبی بود با صد حیات | بر مثال چوب باشد در نبات | |||||
| در ترازو هر دو را یکسان کشند | زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند | |||||
| پس بزرگان این نگفتند از گزاف | جسم پاکان عین جان افتاد صاف | |||||
| گفتشان و نفسشان و نقششان | جمله جان مطلق آمد بی نشان | |||||
| جان دشمندارشان جسمست صرف | چون زیاد از نرد او اسمست صرف | |||||
| آن به خاک اندر شد و کل خاک شد | وین نمک اندر شد و کل پاک شد | |||||
| آن نمک کز وی محمد املحست | زان حدیث با نمک او افصحست | |||||
| این نمک باقیست از میراث او | با توند آن وارثان او بجو | |||||
| پیش تو شسته ترا خود پیش کو | پیش هستت جان پیشاندیش کو | |||||
| گر تو خود را پیش و پس داری گمان | بستهی جسمی و محرومی ز جان | |||||
| زیر و بالا پیش و پس وصف تنست | بیجهتها ذات جان روشنست | |||||
| برگشا از نور پاک شه نظر | تا نپنداری تو چون کوتهنظر | |||||
| که همینی در غم و شادی و بس | ای عدم کو مر عدم را پیش و پس | |||||
| روز بارانست میرو تا به شب | نه ازین باران از آن باران رب | |||||