مثنوی معنوی/حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند
ظاهر
| زاهدی بد در میان بادیه | در عبادت غرق چون عبادیه | |||||
| حاجیان آنجا رسیدند از بلاد | دیدهشان بر زاهد خشک اوفتاد | |||||
| جای زاهد خشک بود او ترمزاج | از سموم بادیه بودش علاج | |||||
| حاجیان حیران شدند از وحدتش | و آن سلامت در میان آفتش | |||||
| در نماز استاده بد بر روی ریگ | ریگ کز تفش بجوشد آب دیگ | |||||
| گفتیی سرمست در سبزه و گلست | یا سواره بر براق و دلدلست | |||||
| یا که پایش بر حریر و حلههاست | یا سموم او را به از باد صباست | |||||
| پس بماندند آن جماعت با نیاز | تا شود درویش فارغ از نماز | |||||
| چون ز استغراق باز آمد فقیر | زان جماعت زندهی روشنضمیر | |||||
| دید کبش میچکید از دست و رو | جامهاش تر بود از آثار وضو | |||||
| پس بپرسیدش که آبت از کجاست | دست را بر داشت کز سوی سماست | |||||
| گفت هر گاهی که خواهی میرسد | بی ز چاه و بی ز حبل من مسد | |||||
| مشکل ما حل کن ای سلطان دین | تا ببخشد حال تو ما را یقین | |||||
| وا نما سری ز اسرارت بما | تا ببریم از میان زنارها | |||||
| چشم را بگشود سوی آسمان | که اجابت کن دعای حاجیان | |||||
| رزقجویی را ز بالا خوگرم | تو ز بالا بر گشودستی درم | |||||
| ای نموده تو مکان از لامکان | فی السماء رزقکم کرده عیان | |||||
| در میان این مناجات ابر خوش | زود پیدا شد چو پیل آبکش | |||||
| همچو آب از مشک باریدن گرفت | در گو و در غارها مسکن گرفت | |||||
| ابر میبارید چون مشک اشکها | حاجیان جمله گشاده مشکها | |||||
| یک جماعت زان عجایب کارها | میبریدند از میان زنارها | |||||
| قوم دیگر را یقین در ازدیاد | زین عجب والله اعلم بالرشاد | |||||
| قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام | ناقصان سرمدی تم الکلام | |||||