مثنوی معنوی/حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را
ظاهر
| بود گبری در زمان بایزید | گفت او را یک مسلمان سعید | |||||
| که چه باشد گر تو اسلام آوری | تا بیابی صد نجات و سروری | |||||
| گفت این ایمان اگر هست ای مرید | آنک دارد شیخ عالم بایزید | |||||
| من ندارم طاقت آن تاب آن | که آن فزون آمد ز کوششهای جان | |||||
| گرچه در ایمان و دین ناموقنم | لیک در ایمان او بس ممنم | |||||
| دارم ایمان که آن ز جمله برترست | بس لطیف و با فروغ و با فرست | |||||
| ممن ایمان اویم در نهان | گرچه مهرم هست محکم بر دهان | |||||
| باز ایمان خود گر ایمان شماست | نه بدان میلستم و نه مشتهاست | |||||
| آنک صد میلش سوی ایمان بود | چون شما را دید آن فاتر شود | |||||
| زانک نامی بیند و معنیش نی | چون بیابان را مفازه گفتنی | |||||
| عشق او ز آورد ایمان بفسرد | چون به ایمان شما او بنگرد | |||||