مثنوی معنوی/حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان)
'


 پیرمردی پیشش آمد با عصاکای حلیمه چه فتاد آخر ترا 
 که چنین آتش ز دل افروختیاین جگرها را ز ماتم سوختی 
 گفت احمد را رضیعم معتمدپس بیاوردم که بسپارم به جد 
 چون رسیدم در حطیم آوازهامی‌رسید و می‌شنیدم از هوا 
 من چو آن الحان شنیدم از هواطفل را بنهادم آنجا زان صدا 
 تا ببینم این ندا آواز کیستکه ندایی بس لطیف و بس شهیست 
 نه از کسی دیدم بگرد خود نشاننه ندا می منقطع شد یک زمان 
 چونک واگشتم ز حیرتهای دلطفل را آنجا ندیدم وای دل 
 گفتش ای فرزند تو انده مدارکه نمایم مر ترا یک شهریار 
 که بگوید گر بخواهد حال طفلاو بداند منزل و ترحال طفل 
 پس حلیمه گفت ای جانم فدامر ترا ای شیخ خوب خوش‌ندا 
 هین مرا بنمای آن شاه نظرکش بود از حال طفل من خبر 
 برد او را پیش عزی کین صنمهست در اخبار غیبی مغتنم 
 ما هزاران گم شده زو یافتیمچون به خدمت سوی او بشتافتیم 
 پیر کرد او را سجود و گفت زودای خداوند عرب ای بحر جود 
 گفت ای عزی تو بس اکرامهاکرده‌ای تا رسته‌ایم از دامها 
 بر عرب حقست از اکرام توفرض گشته تا عرب شد رام تو 
 این حلیمه‌ی سعدی از اومید توآمد اندر ظل شاخ بید تو 
 که ازو فرزند طفلی گم شدستنام آن کودک محمد آمدست 
 چون محمد گفت آن جمله بتانسرنگون گشت و ساجد آن زمان 
 که برو ای پیر این چه جست و جوستآن محمد را که عزل ما ازوست 
 ما نگون و سنگسار آییم ازوما کساد و بی‌عیار آییم ازو 
 آن خیالاتی که دیدندی ز ماوقت فترت گاه گاه اهل هوا 
 گم شود چون بارگاه او رسیدآب آمد مر تیمم را درید 
 دور شو ای پیر فتنه کم فروزهین ز رشک احمدی ما را مسوز 
 دور شو بهر خدا ای پیر توتا نسوزی ز آتش تقدیر تو 
 این چه دم اژدها افشردنستهیچ دانی چه خبر آوردنست 
 زین خبر جوشد دل دریا و کانزین خبر لرزان شود هفت آسمان 
 چون شنید از سنگها پیر این سخنپس عصا انداخت آن پیر کهن 
 پس ز لرزه و خوف و بیم آن نداپیر دندانها به هم بر می‌زدی 
 آنچنان که اندر زمستان مرد عوراو همی لرزید و می‌گفت ای ثبور 
 چون در آن حالت بدید او پیر رازان عجب گم کرد زن تدبیر را 
 گفت پیر اگر چه من در محنتمحیرت اندر حیرت اندر حیرتم 
 ساعتی بادم خطیبی می‌کندساعتی سنگم ادیبی می‌کند 
 باد با حرفم سخنها می‌دهدسنگ و کوهم فهم اشیا می‌دهد 
 گاه طفلم را ربوده غیبیانغیبیان سبز پر آسمان 
 از کی نالم با کی گویم این گلهمن شدم سودایی اکنون صد دله 
 غیرتش از شرح غیبم لب ببستاین قدر گویم که طفلم گم شدست 
 گر بگویم چیز دیگر من کنونخلق بندندم به زنجیر جنون 
 گفت پیرش کای حلیمه شاد باشسجده‌ی شکر آر و رو را کم خراش 
 غم مخور یاوه نگردد او ز توبلک عالم یاوه گردد اندرو 
 هر زمان از رشک غیرت پیش و پسصد هزاران پاسبانست و حرس 
 آن ندیدی کان بتان ذو فنونچون شدند از نام طفلت سرنگون 
 این عجب قرنیست بر روی زمینپیر گشتم من ندیدم جنس این 
 زین رسالت سنگها چون ناله داشتتا چه خواهد بر گنه کاران گماشت 
 سنگ بی‌جرمست در معبودیشتو نه‌ای مضطر که بنده بودیش 
 او که مضطر این چنین ترسان شدستتا که بر مجرم چه‌ها خواهند بست