مثنوی معنوی/حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند
ظاهر
| آن یکی را بیگهان آمد قنق | ساخت او را همچو طوق اندر عنق | |||||
| خوان کشید او را کرامتها نمود | آن شب اندر کوی ایشان سور بود | |||||
| مرد زن را گفت پنهانی سخن | که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن | |||||
| پستر ما را بگستر سوی در | بهر مهمان گستر آن سوی دگر | |||||
| گفت زن خدمت کنم شادی کنم | سمع و طاعه ای دو چشم روشنم | |||||
| هر دو پستر گسترید و رفت زن | سوی ختنهسور کرد آنجا وطن | |||||
| ماند مهمان عزیز و شوهرش | نقل بنهادند از خشک و ترش | |||||
| در سمر گفتند هر دو منتجب | سرگذشت نیک و بد تا نیم شب | |||||
| بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر | شد در آن پستر که بد آن سوی در | |||||
| شوهر از خجلت بدو چیزی نگفت | که ترا این سوست ای جان جای خفت | |||||
| که برای خواب تو ای بوالکرم | پستر آن سوی دگر افکندهام | |||||
| آن قراری که به زن او داده بود | گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود | |||||
| آن شب آنجا سخت باران در گرفت | کز غلیظی ابرشان آمد شگفت | |||||
| زن بیامد بر گمان آنک شو | سوی در خفتست و آن سو آن عمو | |||||
| رفت عریان در لحاف آن دم عروس | داد مهمان را به رغبت چند بوس | |||||
| گفت میترسیدم ای مرد کلان | خود همان آمد همان آمد همان | |||||
| مرد مهمان را گل و باران نشاند | بر تو چون صابون سلطانی بماند | |||||
| اندرین باران و گل او کی رود | بر سر و جان تو او تاوان شود | |||||
| زود مهمان جست و گفت این زن بهل | موزه دارم غم ندارم من ز گل | |||||
| من روان گشتم شما را خیر باد | در سفر یک دم مبادا روح شاد | |||||
| تا که زوتر جانب معدن رود | کین خوشی اندر سفر رهزن شود | |||||
| زن پشیمان شد از آن گفتار سرد | چون رمید و رفت آن مهمان فرد | |||||
| زن بسی گفتش که آخر ای امیر | گر مزاحی کردم از طیبت مگیر | |||||
| سجده و زاری زن سودی نداشت | رفت و ایشان را در آن حسرت گذاشت | |||||
| جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن | صورتش دیدند شمعی بیلگن | |||||
| میشد و صحرا ز نور شمع مرد | چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد | |||||
| کرد مهمان خانه خانهی خویش را | از غم و از خجلت این ماجرا | |||||
| در درون هر دو از راه نهان | هر زمان گفتی خیال میهمان | |||||
| که منم یار خضر صد گنج و جود | میفشاندم لیک روزیتان نبود | |||||