مثنوی معنوی/حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بود
ظاهر
| آن یکی با شمع برمیگشت روز | گرد بازاری دلش پر عشق و سوز | |||||
| بوالفضولی گفت او را کای فلان | هین چه میجویی به سوی هر دکان | |||||
| هین چه میگردی تو جویان با چراغ | در میان روز روشن چیست لاغ | |||||
| گفت میجویم به هر سو آدمی | که بود حی از حیات آن دمی | |||||
| هست مردی گفت این بازار پر | مردمانند آخر ای دانای حر | |||||
| گفت خواهم مرد بر جادهی دو ره | در ره خشم و به هنگام شره | |||||
| وقت خشم و وقت شهوت مرد کو | طالب مردی دوانم کو به کو | |||||
| کو درین دو حال مردی در جهان | تا فدای او کنم امروز جان | |||||
| گفت نادر چیز میجویی ولیک | غافل از حکم و قضایی بین تو نیک | |||||
| ناظر فرعی ز اصلی بیخبر | فرع ماییم اصل احکام قدر | |||||
| چرخ گردان را قضا گمره کند | صدعطارد را قضا ابله کند | |||||
| تنگ گرداند جهان چاره را | آب گرداند حدید و خاره را | |||||
| ای قراری داده ره را گام گام | خام خامی خام خامی خام خام | |||||
| چون بدیدی گردش سنگ آسیا | آب جو را هم ببین آخر بیا | |||||
| خاک را دیدی برآمد در هوا | در میان خاک بنگر باد را | |||||
| دیگهای فکر میبینی به جوش | اندر آتش هم نظر میکن به هوش | |||||
| گفت حق ایوب را در مکرمت | من بهر موییت صبری دادمت | |||||
| هین به صبر خود مکن چندین نظر | صبر دیدی صبر دادن را نگر | |||||
| چند بینی گردش دولاب را | سر برون کن هم ببین تیز آب را | |||||
| تو همیگویی که میبینم ولیک | دید آن را بس علامتهاست نیک | |||||
| گردش کف را چو دیدی مختصر | حیرتت باید به دریا در نگر | |||||
| آنک کف را دید سر گویان بود | وانک دریا دید او حیران بود | |||||
| آنک کف را دید نیتها کند | وانک دریا دید دل دریا کند | |||||
| آنک کفها دید باشد در شمار | و آنک دریا دید شد بیاختیار | |||||
| آنک او کف دید در گردش بود | وانک دریا دید او بیغش بود | |||||