مثنوی معنوی/جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ
ظاهر
| گفت یزدان آنک باشد اصل دان | پس ترا کی بیند او اندر میان | |||||
| گرچه خویش را عامه پنهان کردهای | پیش روشندیدگان هم پردهای | |||||
| وانک ایشان را شکر باشد اجل | چون نظرشان مست باشد در دول | |||||
| تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن | چون روند از چاه و زندان در چمن | |||||
| وا رهیدند از جهان پیچپیچ | کس نگرید بر فوات هیچ هیچ | |||||
| برج زندان را شکست ارکانیی | هیچ ازو رنجد دل زندانیی | |||||
| کای دریغ این سنگ مرمر را شکست | تا روان و جان ما از حبس رست | |||||
| آن رخام خوب و آن سنگ شریف | برج زندان را بهی بود و الیف | |||||
| چون شکستش تا که زندانی برست | دست او در جرم این باید شکست | |||||
| هیچ زندانی نگوید این فشار | جز کسی کز حبس آرندش به دار | |||||
| تلخ کی باشد کسی را کش برند | از میان زهر ماران سوی قند | |||||
| جان مجرد گشته از غوغای تن | میپرد با پر دل بیپای تن | |||||
| همچو زندانی چه که اندر شبان | خسپد و بیند به خواب او گلستان | |||||
| گوید ای یزدان مرا در تن مبر | تا درین گلشن کنم من کر و فر | |||||
| گویدش یزدان دعا شد مستجاب | وا مرو والله اعلم بالصواب | |||||
| این چنین خوابی ببین چون خوش بود | مرگ نادیده به جنت در رود | |||||
| هیچ او حسرت خورد بر انتباه | بر تن با سلسله در قعر چاه | |||||
| ممنی آخر در آ در صف رزم | که ترا بر آسمان بودست بزم | |||||
| بر امید راه بالا کن قیام | همچو شمعی پیش محراب ای غلام | |||||
| اشک میبار و همیسوز از طلب | همچو شمع سر بریده جمله شب | |||||
| لب فرو بند از طعام و از شراب | سوی خوان آسمانی کن شتاب | |||||
| دم به دم بر آسمان میدار امید | در هوای آسمان رقصان چو بید | |||||
| دم به دم از آسمان میآیدت | آب و آتش رزق میافزایدت | |||||
| گر ترا آنجا برد نبود عجب | منگر اندر عجز و بنگر در طلب | |||||
| کین طلب در تو گروگان خداست | زانک هر طالب به مطلوبی سزاست | |||||
| جهد کن تا این طلب افزون شود | تا دلت زین چاه تن بیرون شود | |||||
| خلق گوید مرد مسکین آن فلان | تو بگویی زندهام ای غافلان | |||||
| گر تن من همچو تنها خفته است | هشت جنت در دلم بشکفته است | |||||
| جان چو خفته در گل و نسرین بود | چه غمست ار تن در آن سرگین بود | |||||
| جان خفته چه خبر دارد ز تن | کو به گلشن خفت یا در گولخن | |||||
| میزند جان در جهان آبگون | نعره یا لیت قومی یعلمون | |||||
| گر نخواهد زیست جان بی این بدن | پس فلک ایوان کی خواهد بدن | |||||
| گر نخواهد بی بدن جان تو زیست | فی السماء رزقکم روزی کیست | |||||