مثنوی معنوی/تهدید فرستادن سلیمان علیهالسلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن
ظاهر
| هین بیا بلقیس ورنه بد شود | لشکرت خصمت شود مرتد شود | |||||
| پردهدار تو درت را بر کند | جان تو با تو به جان خصمی کند | |||||
| جمله ذرات زمین و آسمان | لشکر حقاند گاه امتحان | |||||
| باد را دیدی که با عادان چه کرد | آب را دیدی که در طوفان چه کرد | |||||
| آنچه بر فرعون زد آن بحر کین | وآنچه با قارون نمودست این زمین | |||||
| وآنچه آن بابیل با آن پیل کرد | وآنچه پشه کلهی نمرود خورد | |||||
| وآنک سنگ انداخت داوودی بدست | گشت ششصد پاره و لشکر شکست | |||||
| سنگ میبارید بر اعدای لوط | تا که در آب سیه خوردند غوط | |||||
| گر بگویم از جمادات جهان | عاقلانه یاری پیغامبران | |||||
| مثنوی چندان شود که چل شتر | گر کشد عاجز شود از بار پر | |||||
| دست بر کافر گواهی میدهد | لشکر حق میشود سر مینهد | |||||
| ای نموده ضد حق در فعل درس | در میان لشکر اویی بترس | |||||
| جزو جزوت لشکر او در وفاق | مر ترا اکنون مطیعاند از نفاق | |||||
| گر بگوید چشم را کو را فشار | درد چشم از تو بر آرد صد دمار | |||||
| ور به دندان گوید او بنما وبال | پس ببینی تو ز دندان گوشمال | |||||
| باز کن طب را بخوان باب العلل | تا ببینی لشکر تن را عمل | |||||
| چونک جان جان هر چیزی وی است | دشمنی با جان جان آسان کی است | |||||
| خود رها کن لشکر دیو و پری | کز میان جان کنندم صفدری | |||||
| ملک را بگذار بلقیس از نخست | چون مرا یابی همه ملک آن تست | |||||
| خود بدانی چون بر من آمدی | که تو بی من نقش گرمابه بدی | |||||
| نقش اگر خود نقش سلطان یا غنی است | صورت است از جان خود بی چاشنی است | |||||
| زینت او از برای دیگران | باز کرده بیهده چشم و دهان | |||||
| ای تو در پیکار خود را باخته | دیگران را تو ز خود نشناخته | |||||
| تو به هر صورت که آیی بیستی | که منم این،والله آن تو نیستی | |||||
| یک زمان تنها بمانی تو ز خلق | در غم و اندیشه مانی تا به حلق | |||||
| این تو کی باشی که تو آن اوحدی | که خوش و زیبا و سرمست خودی | |||||
| مرغ خویشی،صید خویشی،دام خویش | صدر خویشی،فرش خویشی،بام خویش | |||||
| جوهر آن باشد که قایم با خودست | آن عرض باشد که فرع او شدست | |||||
| گر تو آدمزادهای چون او نشین | جمله ذرّیّات را در خود ببین | |||||
| چیست اندر خم که اندر نهر نیست | چیست اندر خانه که اندر شهر نیست | |||||
| این جهان خمّ است و دل چون جوی آب | این جهان حجرهست و دل شهر عجاب | |||||