مثنوی معنوی/تفسیر اوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک انت الا علی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(تفسیر اوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک انت الا علی)
'


 گفت موسی سحر هم حیران‌کنیستچون کنم کین خلق را تمییز نیست 
 گفت حق تمییز را پیدا کنمعقل بی‌تمییز را بینا کنم 
 گرچه چون دریا برآوردند کفموسیا تو غالب آیی لا تخف 
 بود اندر عهده خود سحر افتخارچون عصا شد مار آنها گشت عار 
 هر کسی را دعوی حسن و نمکسنگ مرگ آمد نمکها را محک 
 سحر رفت و معجزه‌ی موسی گذشتهر دو را از بام بود افتاد طشت 
 بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماندبانگ طشت دین به جز رفعت چه ماند 
 چون محک پنهان شدست از مرد و زندر صف آ ای قلب و اکنون لاف زن 
 وقت لافستت محک چون غایبستمی‌برندت از عزیزی دست دست 
 قلب می‌گوید ز نخوت هر دممای زر خالص من از تو کی کمم 
 زر همی‌گوید بلی ای خواجه‌تاشلیک می‌آید محک آماده باش 
 مرگ تن هدیه‌ست بر اصحاب راززر خالص را چه نقصانست گاز 
 قلب اگر در خویش آخربین بدیآن سیه که آخر شد او اول شدی 
 چون شدی اول سیه اندر لقادور بودی از نفاق و از شقا 
 کیمیای فضل را طالب بدیعقل او بر زرق او غالب بدی 
 چون شکسته‌دل شدی از حال خویشجابر اشکستگان دیدی به پیش 
 عاقبت را دید و او اشکسته شداز شکسته‌بند در دم بسته شد 
 فضل مسها را سوی اکسیر راندآن زراندود از کرم محروم ماند 
 ای زراندوده مکن دعوی ببینکه نماند مشتریت اعمی چنین 
 نور محشر چشمشان بینا کندچشم بندی ترا رسوا کند 
 بنگر آنها را که آخر دیده‌اندحسرت جانها و رشک دیده‌اند 
 بنگر آنها را که حالی دیده‌اندسر فاسد ز اصل سر ببریده‌اند 
 پیش حالی‌بین که در جهلست و شکصبح صادق صبح کاذب هر دو یک 
 صبح کاذب صد هزاران کاروانداد بر باد هلاکت ای جوان 
 نیست نقدی کش غلط‌انداز نیستوای آن جان کش محک و گاز نیست