مثنوی معنوی/تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او
ظاهر
| گفت زن یک آفتابی تافتست | عالمی زو روشنایی یافتست | |||||
| نایب رحمان خلیفهی کردگار | شهر بغدادست از وی چون بهار | |||||
| گر بپیوندی بدان شه شه شوی | سوی هر ادبیر تا کی میروی | |||||
| همنشینی با شهان چون کیمیاست | چون نظرشان کیمیایی خود کجاست | |||||
| چشم احمد بر ابوبکری زده | او ز یک تصدیق صدیق آمده | |||||
| گفت من شه را پذیرا چون شوم | بی بهانه سوی او من چون روم | |||||
| نسبتی باید مرا یا حیلتی | هیچ پیشه راست شد بیآلتی | |||||
| همچو مجنونی که بشنید از یکی | که مرض آمد به لیلی اندکی | |||||
| گفت آوه بی بهانه چون روم | ور بمانم از عیادت چون شوم | |||||
| لیتنی کنت طبیبا حاذقا | کنت امشی نحو لیلی سابقا | |||||
| قل تعالوا گفت حق ما را بدان | تا بود شرماشکنی ما را نشان | |||||
| شبپران را گر نظر و آلت بدی | روزشان جولان و خوش حالت بدی | |||||
| گفت چون شاه کرم میدان رود | عین هر بیآلتی آلت شود | |||||
| زانک آلت دعوی است و هستی است | کار در بیآلتی و پستی است | |||||
| گفت کی بیآلتی سودا کنم | تا نه من بیآلتی پیدا کنم | |||||
| پس گواهی بایدم بر مفلسی | تا مرا رحمی کند شاه غنی | |||||
| تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ | وا نما تا رحم آرد شاه شنگ | |||||
| کین گواهی که ز گفت و رنگ بد | نزد آن قاضی القضاة آن جرح شد | |||||
| صدق میخواهد گواه حال او | تا بتابد نور او بی قال او | |||||