مثنوی معنوی/تعظیم ساحران مر موسی را علیهالسلام کی چه میفرمایی اول تو اندازی عصا
ظاهر
| کرد بازرگان تجارت را تمام | باز آمد سوی منزل دوستکام | |||||
| هر غلامی را بیاورد ارمغان | هر کنیزک را ببخشید او نشان | |||||
| گفت طوطی ارمغان بنده کو | آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو | |||||
| گفت نه من خود پشیمانم از آن | دست خود خایان و انگشتان گزان | |||||
| من چرا پیغام خامی از گزاف | بردم از بیدانشی و از نشاف | |||||
| گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست | چیست آن کین خشم و غم را مقتضیست | |||||
| گفت گفتم آن شکایتهای تو | با گروهی طوطیان همتای تو | |||||
| آن یکی طوطی ز دردت بوی برد | زهرهاش بدرید و لرزید و بمرد | |||||
| من پشیمان گشتم این گفتن چه بود | لیک چون گفتم پشیمانی چه سود | |||||
| نکتهای کان جست ناگه از زبان | همچو تیری دان که آن جست از کمان | |||||
| وا نگردد از ره آن تیر ای پسر | بند باید کرد سیلی را ز سر | |||||
| چون گذشت از سر جهانی را گرفت | گر جهان ویران کند نبود شگفت | |||||
| فعل را در غیب اثرها زادنیست | و آن موالیدش بحکم خلق نیست | |||||
| بیشریکی جمله مخلوق خداست | آن موالید ار چه نسبتشان به ماست | |||||
| زید پرانید تیری سوی عمرو | عمرو را بگرفت تیرش همچو نمر | |||||
| مدت سالی همی زایید درد | دردها را آفریند حق نه مرد | |||||
| زید رامی آن دم ار مرد از وجل | دردها میزاید آنجا تا اجل | |||||
| زان موالید وجع چون مرد او | زید را ز اول سبب قتال گو | |||||
| آن وجعها را بدو منسوب دار | گرچه هست آن جمله صنع کردگار | |||||
| همچنین کشت و دم و دام و جماع | آن موالیدست حق را مستطاع | |||||
| اولیا را هست قدرت از اله | تیر جسته باز آرندش ز راه | |||||
| بسته درهای موالید از سبب | چون پشیمان شد ولی زان دست رب | |||||
| گفته ناگفته کند از فتح باب | تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب | |||||
| از همه دلها که آن نکته شنید | آن سخن را کرد محو و ناپدید | |||||
| گرت برهان باید و حجت مها | بازخوان من آیة او ننسها | |||||
| آیت انسوکم ذکری بخوان | قدرت نسیان نهادنشان بدان | |||||
| چون به تذکیر و به نسیان قادرند | بر همه دلهای خلقان قاهرند | |||||
| چون بنسیان بست او راه نظر | کار نتوان کرد ور باشد هنر | |||||
| خلتم سخریة اهل السمو | از نبی خوانید تا انسوکم | |||||
| صاحب ده پادشاه جسمهاست | صاحب دل شاه دلهای شماست | |||||
| فرع دید آمد عمل بیهیچ شک | پس نباشد مردم الا مردمک | |||||
| من تمام این نیارم گفت از آن | منع میآید ز صاحب مرکزان | |||||
| چون فراموشی خلق و یادشان | با ویست و او رسد فریادشان | |||||
| صد هزاران نیک و بد را آن بهی | میکند هر شب ز دلهاشان تهی | |||||
| روز دلها را از آن پر میکند | آن صدفها را پر از در میکند | |||||
| آن همه اندیشهی پیشانها | میشناسند از هدایت خانها | |||||
| پیشه و فرهنگ تو آید به تو | تا در اسباب بگشاید به تو | |||||
| پیشهی زرگر بهنگر نشد | خوی این خوشخو با آن منکر نشد | |||||
| پیشهها و خلقها همچون جهاز | سوی خصم آیند روز رستخیز | |||||
| پیشهها و خلقها از بعد خواب | واپس آید هم به خصم خود شتاب | |||||
| پیشهها و اندیشهها در وقت صبح | هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح | |||||
| چون کبوترهای پیک از شهرها | سوی شهر خویش آرد بهرها | |||||