مثنوی معنوی/تتمهی حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود
ظاهر
| خرس هم از اژدها چون وا رهید | وآن کرم زان مرد مردانه بدید | |||||
| چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار | شد ملازم در پی آن بردبار | |||||
| آن مسلمان سر نهاد از خستگی | خرس حارس گشت از دلبستگی | |||||
| آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست | ای برادر مر ترا این خرس کیست | |||||
| قصه وا گفت و حدیث اژدها | گفت بر خرسی منه دل ابلها | |||||
| دوستی ابله بتر از دشمنیست | او بهر حیله که دانی راندنیست | |||||
| گفت والله از حسودی گفت این | ورنه خرسی چه نگری این مهر بین | |||||
| گفت مهر ابلهان عشوهده است | این حسودی من از مهرش به است | |||||
| هی بیا با من بران این خرس را | خرس را مگزین مهل همجنس را | |||||
| گفت رو رو کار خود کن ای حسود | گفت کارم این بد و رزقت نبود | |||||
| من کم از خرسی نباشم ای شریف | ترک او کن تا منت باشم حریف | |||||
| بر تو دل میلرزدم ز اندیشهای | با چنین خرسی مرو در بیشهای | |||||
| این دلم هرگز نلرزید از گزاف | نور حقست این نه دعوی و نه لاف | |||||
| ممنم ینظر بنور الله شده | هان و هان بگریز ازین آتشکده | |||||
| این همه گفت و به گوشش در نرفت | بدگمانی مرد سدیست زفت | |||||
| دست او بگرفت و دست از وی کشید | گفت رفتم چون نهای یار رشید | |||||
| گفت رو بر من تو غمخواره مباش | بوالفضولا معرفت کمتر تراش | |||||
| باز گفتش من عدوی تو نیم | لطف باشد گر بیابی در پیم | |||||
| گفت خوابستم مرا بگذار و رو | گفت آخر یار را منقاد شو | |||||
| تا بخسپی در پناه عاقلی | در جوار دوستی صاحبدلی | |||||
| در خیال افتاد مرد از جد او | خشمگین شد زود گردانید رو | |||||
| کین مگر قصد من آمد خونیست | یا طمع دارد گدا و تونیست | |||||
| یا گرو بستست با یاران بدین | که بترساند مرا زین همنشین | |||||
| خود نیامد هیچ از خبث سرش | یک گمان نیک اندر خاطرش | |||||
| ظن نیکش جملگی بر خرس بود | او مگر مر خرس را همجنس بود | |||||
| عاقلی را از سگی تهمت نهاد | خرس را دانست اهل مهر و داد | |||||