مثنوی معنوی/بیان آنک هنرها و زیرکیها و مال دنیا همچون پرهای طاوس عدو جانست
ظاهر
| پس هنر آمد هلاکت خام را | کز پی دانه نبیند دام را | |||||
| اختیار آن را نکو باشد که او | مالک خود باشد اندر اتقوا | |||||
| چون نباشد حفظ و تقوی زینهار | دور کن آلت بینداز اختیار | |||||
| جلوهگاه و اختیارم آن پرست | بر کنم پر را که در قصد سرست | |||||
| نیست انگارد پر خود را صبور | تا پرش در نفکند در شر و شور | |||||
| پس زیانش نیست پر گو بر مکن | گر رسد تیری به پیش آرد مجن | |||||
| لیک بر من پر زیبا دشمنیست | چونک از جلوهگری صبریم نیست | |||||
| گر بدی صبر و حفاظم راهبر | بر فزودی ز اختیارم کر و فر | |||||
| همچو طفلم یا چو مست اندر فتن | نیست لایق تیغ اندر دست من | |||||
| گر مرا عقلی بدی و منزجر | تیغ اندر دست من بودی ظفر | |||||
| عقل باید نورده چون آفتاب | تا زند تیغی که نبود جز صواب | |||||
| چون ندارم عقل تابان و صلاح | پس چرا در چاه نندازم سلاح | |||||
| در چه اندازم کنون تیغ و مجن | کین سلاح خصم من خواهد شدن | |||||
| چون ندارم زور و یاری و سند | تیغم او بستاند و بر من زند | |||||
| رغم این نفس وقیحهخوی را | که نپوشد رو خراشم روی را | |||||
| تا شود کم این جمال و این کمال | چون نماند رو کم افتم در وبال | |||||
| چون بدین نیت خراشم بزه نیست | که به زخم این روی را پوشیدنیست | |||||
| گر دلم خوی ستیری داشتی | روی خوبم جز صفا نفراشتی | |||||
| چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح | خصم دیدم زود بشکستم سلاح | |||||
| تا نگردد تیغ من او را کمال | تا نگردد خنجرم بر من وبال | |||||
| میگریزم تا رگم جنبان بود | کی فرار از خویشتن آسان بود | |||||
| آنک از غیری بود او را فرار | چون ازو ببرید گیرد او قرار | |||||
| من که خصمم هم منم اندر گریز | تا ابد کار من آمد خیزخیز | |||||
| نه به هندست آمن و نه در ختن | آنک خصم اوست سایهی خویشتن | |||||