مثنوی معنوی/به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را کی خود را دیوانه ساخته بود
ظاهر
| آن یکی میگفت خواهم عاقلی | مشورت آرم بدو در مشکلی | |||||
| آن یکی گفتش که اندر شهر ما | نیست عاقل جز که آن مجنوننما | |||||
| بر نیی گشته سواره نک فلان | میدواند در میان کودکان | |||||
| صاحب رایست و آتشپارهای | آسمان قدرست و اختربارهای | |||||
| فر او کروبیان را جان شدست | او درین دیوانگی پنهان شدست | |||||
| لیک هر دیوانه را جان نشمری | سر منه گوساله را چون سامری | |||||
| چون ولیی آشکارا با تو گفت | صد هزاران غیب و اسرار نهفت | |||||
| مر ترا آن فهم و آن دانش نبود | وا ندانستی تو سرگین را ز عود | |||||
| از جنون خود را ولی چون پرده ساخت | مر ورا ای کور کی خواهی شناخت | |||||
| گر ترا بازست آن دیدهی یقین | زیر هر سنگی یکی سرهنگ بین | |||||
| پیش آن چشمی که باز و رهبرست | هر گلیمی را کلیمی در برست | |||||
| مر ولی را هم ولی شهره کند | هر که را او خواست با بهره کند | |||||
| کس نداند از خرد او را شناخت | چونک او مر خویش را دیوانه ساخت | |||||
| چون بدزدد دزد بینایی ز کور | هیچ یابد دزد را او در عبور | |||||
| کور نشناسد که دزد او که بود | گرچه خود بر وی زند دزد عنود | |||||
| چون گزد سگ کور صاحبژنده را | کی شناسد آن سگ درنده را | |||||