مثنوی معنوی/بقیهی قصهی مطرب و پیغام رسانیدن امیرالممنین عمر رضی الله عنه باو آنچ هاتف آواز داد
ظاهر
| پس عمر گفتش که این زاری تو | هست هم آثار هشیاری تو | |||||
| راه فانی گشته راهی دیگرست | زانک هشیاری گناهی دیگرست | |||||
| هست هشیاری ز یاد ما مضی | ماضی و مستقبلت پردهی خدا | |||||
| آتش اندر زن بهر دو تا بکی | پر گره باشی ازین هر دو چو نی | |||||
| تا گره با نی بود همراز نیست | همنشین آن لب و آواز نیست | |||||
| چون بطوفی خود بطوفی مرتدی | چون به خانه آمدی هم با خودی | |||||
| ای خبرهات از خبرده بیخبر | توبهی تو از گناه تو بتر | |||||
| ای تو از حال گذشته توبهجو | کی کنی توبه ازین توبه بگو | |||||
| گاه بانگ زیر را قبله کنی | گاه گریهی زار را قبله زنی | |||||
| چونک فاروق آینهی اسرار شد | جان پیر از اندرون بیدار شد | |||||
| همچو جان بیگریه و بیخنده شد | جانش رفت و جان دیگر زنده شد | |||||
| حیرتی آمد درونش آن زمان | که برون شد از زمین و آسمان | |||||
| جست و جویی از ورای جست و جو | من نمیدانم تو میدانی بگو | |||||
| حال و قالی از ورای حال و قال | غرقه گشته در جمال ذوالجلال | |||||
| غرقهای نه که خلاصی باشدش | یا بجز دریا کسی بشناسدش | |||||
| عقل جزو از کل گویا نیستی | گر تقاضا بر تقاضا نیستی | |||||
| چون تقاضا بر تقاضا میرسد | موج آن دریا بدینجا میرسد | |||||
| چونک قصهی حال پیر اینجا رسید | پیر و حالش روی در پرده کشید | |||||
| پیر دامن را ز گفت و گو فشاند | نیم گفته در دهان ما بماند | |||||
| از پی این عیش و عشرت ساختن | صد هزاران جان بشاید باختن | |||||
| در شکار بیشهی جان باز باش | همچو خورشید جهان جانباز باش | |||||
| جانفشان افتاد خورشید بلند | هر دمی تی میشود پر میکنند | |||||
| جان فشان ای آفتاب معنوی | مر جهان کهنه را بنما نوی | |||||
| در وجود آدمی جان و روان | میرسد از غیب چون آب روان | |||||