مثنوی معنوی/برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام
ظاهر
| دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت | یک ز دیگر جان خونآشام داشت | |||||
| کینههای کهنهشان از مصطفی | محو شد در نور اسلام و صفا | |||||
| اولا اخوان شدند آن دشمنان | همچو اعداد عنب در بوستان | |||||
| وز دم الممنون اخوه بپند | در شکستند و تن واحد شدند | |||||
| صورت انگورها اخوان بود | چون فشردی شیرهی واحد شود | |||||
| غوره و انگور ضدانند لیک | چونک غوره پخته شد شد یار نیک | |||||
| غورهای کو سنگبست و خام ماند | در ازل حق کافر اصلیش خواند | |||||
| نه اخی نه نفس واحد باشد او | در شقاوت نحس ملحد باشد او | |||||
| گر بگویم آنچ او دارد نهان | فتنهی افهام خیزد در جهان | |||||
| سر گبر کور نامذکور به | دود دوزخ از ارم مهجور به | |||||
| غورههای نیک کایشان قابلند | از دم اهل دل آخر یک دلند | |||||
| سوی انگوری همیرانند تیز | تا دوی بر خیزد و کین و ستیز | |||||
| پس در انگوری همیدرند پوست | تا یکی گردند و وحدت وصف اوست | |||||
| دوست دشمن گردد ایرا هم دواست | هیچ یک با خویش جنگی در نبست | |||||
| آفرین بر عشق کل اوستاد | صد هزاران ذره را داد اتحاد | |||||
| همچو خاک مفترق در رهگذر | یک سبوشان کرد دست کوزهگر | |||||
| که اتحاد جسمهای آب و طین | هست ناقص جان نمیماند بدین | |||||
| گر نظایر گویم اینجا در مثال | فهم را ترسم که آرد اختلال | |||||
| هم سلیمان هست اکنون لیک ما | از نشاط دوربینی در عمی | |||||
| دوربینی کور دارد مرد را | همچو خفته در سرا کور از سرا | |||||
| مولعیم اندر سخنهای دقیق | در گره ها باز کردن ما عشیق | |||||
| تا گره بندیم و بگشاییم ما | در شکال و در جواب آیینفزا | |||||
| همچو مرغی کو گشاید بند دام | گاه بندد تا شود در فن تمام | |||||
| او بود محروم از صحرا و مرج | عمر او اندر گره کاریست خرج | |||||
| خود زبون او نگردد هیچ دام | لیک پرش در شکست افتد مدام | |||||
| با گره کم کوش تا بال و پرت | نسکلد یک یک ازین کر و فرت | |||||
| صد هزاران مرغ پرهاشان شکست | و آن کمینگاه عمارض را نبست | |||||
| حال ایشان از نبی خوان ای حریص | نقبوا فیها ببین هل من محیص | |||||
| از نزاع ترک و رومی و عرب | حل نشد اشکال انگور و عنب | |||||
| تا سلیمان لسین معنوی | در نیاید بر نخیزد این دوی | |||||
| جمله مرغان منازع بازوار | بشنوید این طبل باز شهریار | |||||
| ز اختلاف خویش سوی اتحاد | هین ز هر جانب روان گردید شاد | |||||
| حیث ما کنتم فولوا وجهکم | نحوه هذا الذی لم ینهکم | |||||
| کور مرغانیم و بس ناساختیم | کان سلیمان را دمی نشناختیم | |||||
| همچو جغدان دشمن بازان شدیم | لاجرم وا ماندهی ویران شدیم | |||||
| میکنیم از غایت جهل و عما | قصد آزار عزیزان خدا | |||||
| جمع مرغان کز سلیمان روشنند | پر و بال بی گنه کی برکنند | |||||
| بلک سوی عاجزان چینه کشند | بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند | |||||
| هدهد ایشان پی تقدیس را | میگشاید راه صد بلقیس را | |||||
| زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود | باز همت آمد و مازاغ بود | |||||
| لکلک ایشان که لکلک میزند | آتش توحید در شک میزند | |||||
| و آن کبوترشان ز بازان نشکهد | باز سر پیش کبوترشان نهد | |||||
| بلبل ایشان که حالت آرد او | در درون خویش گلشن دارد او | |||||
| طوطی ایشان ز قند آزاد بود | کز درون قند ابد رویش نمود | |||||
| پای طاووسان ایشان در نظر | بهتر از طاووسپران دگر | |||||
| منطق الطیر آن خاقانی صداست | منطق الطیر سلیمانی کجاست | |||||
| تو چه دانی بانگ مرغان را همی | چون ندیدستی سلیمان را دمی | |||||
| پر آن مرغی که بانگش مطربست | از برون مشرقست و مغربست | |||||
| هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست | وز ثری تا عرش در کر و فریست | |||||
| مرغ کو بی این سلیمان میرود | عاشق ظلمت چو خفاشی بود | |||||
| با سلیمان خو کن ای خفاش رد | تا که در ظلمت نمانی تا ابد | |||||
| یک گزی ره که بدان سو میروی | همچو گز قطب مساحت میشوی | |||||
| وانک لنگ و لوک آن سو میجهی | از همه لنگی و لوکی میرهی | |||||