مثنوی معنوی/براه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن
ظاهر
| آن غلامک را چو دید اهل ذکا | آن دگر را کرد اشارت که بیا | |||||
| کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست | جد گود فرزندکم تحقیر نیست | |||||
| چون بیامد آن دوم در پیش شاه | بود او گندهدهان دندان سیاه | |||||
| گرچه شه ناخوش شد از گفتار او | جست و جویی کرد هم ز اسرار او | |||||
| گفت با این شکل و این گند دهان | دور بنشین لیک آن سوتر مران | |||||
| که تو اهل نامه و رقعه بدی | نه جلیس و یار و همبقعه بدی | |||||
| تا علاج آن دهان تو کنیم | تو حبیب و ما طبیب پر فنیم | |||||
| بهر کیکی نو گلیمی سوختن | نیست لایق از تو دیده دوختن | |||||
| با همه بنشین دو سه دستان بگو | تا ببینم صورت عقلت نکو | |||||
| آن ذکی را پس فرستاد او به کار | سوی حمامی که رو خود را بخار | |||||
| وین دگر را گفت خه تو زیرکی | صد غلامی در حقیقت نه یکی | |||||
| آن نهای که خواجهتاش تو نمود | از تو ما را سرد میکرد آن حسود | |||||
| گفت او دزد و کژست و کژنشین | حیز و نامرد و چنینست و چنین | |||||
| گفت پیوسته بدست او راستگو | راستگویی من ندیدستم چو او | |||||
| راستگویی در نهادش خلقتیست | هرچه گوید من نگویم آن تهیست | |||||
| کژ ندانم آن نکواندیش را | متهم دارم وجود خویش را | |||||
| باشد او در من ببیند عیبها | من نبینم در وجود خود شها | |||||
| هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش | کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش | |||||
| غافلاند این خلق از خود ای پدر | لاجرم گویند عیب همدگر | |||||
| من نبینم روی خود را ای شمن | من ببینم روی تو تو روی من | |||||
| آنکسی که او ببیند روی خویش | نور او از نور خلقانست بیش | |||||
| گر بیمرد دید او باقی بود | زانک دیدش دید خلاقی بود | |||||
| نور حسی نبود آن نوری که او | روی خود محسوس بیند پیش رو | |||||
| گفت اکنون عیبهای او بگو | آنچنان که گفت او از عیب تو | |||||
| تا بدانم که تو غمخوار منی | کدخدای ملکت و کار منی | |||||
| گفت ای شه من بگویم عیبهاش | گرچه هست او مر مرا خوش خواجهتاش | |||||
| عیب او مهر و وفا و مردمی | عیب او صدق و ذکا و همدمی | |||||
| کمترین عیبش جوامردی و داد | آن جوامردی که جان را هم بداد | |||||
| صد هزاران جان خدا کرده پدید | چه جوامردی بود کان را ندید | |||||
| ور بدیدی کی بجان بخلش بدی | بهر یک جان کی چنین غمگین شدی | |||||
| بر لب جو بخل آب آن را بود | کو ز جوی آب نابینا بود | |||||
| گفت پیغامبر که هر که از یقین | داند او پاداش خود در یوم دین | |||||
| که یکی را ده عوض میآیدش | هر زمان جودی دگرگون زایدش | |||||
| جود جمله از عوضها دیدنست | پس عوض دیدن ضد ترسیدنست | |||||
| بخل نادیدن بود اعواض را | شاد دارد دید در خواض را | |||||
| پس بعالم هیچ کس نبود بخیل | زانک کس چیزی نبازد بی بدیل | |||||
| پس سخا از چشم آمد نه ز دست | دید دارد کار جز بینا نرست | |||||
| عیب دیگر این که خودبین نیست او | هست او در هستی خود عیبجو | |||||
| عیبگوی و عیبجوی خود بدست | با همه نیکو و با خود بد بدست | |||||
| گفت شه جلدی مکن در مدح یار | مدح خود در ضمن مدح او میار | |||||
| زانک من در امتحان آرم ورا | شرمساری آیدت در ما ورا | |||||