مثنوی معنوی/باقی قصهی هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل
ظاهر
| چون گناه و فسق خلقان جهان | میشدی بر هر دو روشن آن زمان | |||||
| دست خاییدن گرفتندی ز خشم | لیک عیب خود ندیدندی به چشم | |||||
| خویش در آیینه دید آن زشت مرد | رو بگردانید از آن و خشم کرد | |||||
| خویشبین چون از کسی جرمی بدید | آتشی در وی ز دوزخ شد پدید | |||||
| حمیت دین خواند او آن کبر را | ننگرد در خویش نفس گبر را | |||||
| حمیت دین را نشانی دیگرست | که از آن آتش جهانی اخضرست | |||||
| گفت حقشان گر شما روشن گرید | در سیهکاران مغفل منگرید | |||||
| شکر گویید ای سپاه و چاکران | رستهاید از شهوت و از چاکران | |||||
| گر از آن معنی نهم من بر شما | مر شما را بیش نپذیرد سما | |||||
| عصمتی که مر شما را در تنست | آن ز عکس عصمت و حفظ منست | |||||
| آن ز من بینید نه از خود هین و هین | تا نچربد بر شما دیو لعین | |||||
| آنچنان که کاتب وحی رسول | دید حکمت در خود و نور اصول | |||||
| خویش را هم صوت مرغان خدا | میشمرد آن بد صفیری چون صدا | |||||
| لحن مرغان را اگر واصف شوی | بر مراد مرغ کی واقف شوی | |||||
| گر بیاموزی صفیر بلبلی | تو چه دانی کو چه دارد با گلی | |||||
| ور بدانی باشد آن هم از گمان | چون ز لبجنبان گمانهای کران | |||||