مثنوی معنوی/باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهی بلال را رضی الله عنه
ظاهر
| بعد از آن صدیق پیش مصطفی | گفت حال آن بلال با وفا | |||||
| کان فلکپیمای میمونبال چست | این زمان در عشق و اندر دام تست | |||||
| باز سلطانست زان جغدان برنج | در حدث مدفون شدست آن زفتگنج | |||||
| جغدها بر باز استم میکنند | پر و بالش بیگناهی میکنند | |||||
| جرم او اینست کو بازست و بس | غیر خوبی جرم یوسف چیست پس | |||||
| جغد را ویرانه باشد زاد و بود | هستشان بر باز زان زخم جهود | |||||
| که چرا می یاد آری زان دیار | یا ز قصر و ساعد آن شهریار | |||||
| در ده جغدان فضولی میکنی | فتنه و تشویش در میافکنی | |||||
| مسکن ما را که شد رشک اثیر | تو خرابه خوانی و نام حقیر | |||||
| شید آوردی که تا جغدان ما | مر ترا سازند شاه و پیشوا | |||||
| وهم و سودایی دریشان میتنی | نام این فردوس ویران میکنی | |||||
| بر سرت چندان زنیم ای بد صفات | که بگویی ترک شید و ترهات | |||||
| پیش مشرق چارمیخش میکنند | تن برهنه شاخ خارش میزنند | |||||
| از تنش صد جای خون بر میجهد | او احد میگوید و سر مینهد | |||||
| پندها دادم که پنهان دار دین | سر بپوشان از جهودان لعین | |||||
| عاشق است او را قیامت آمدست | تا در توبه برو بسته شدست | |||||
| عاشقی و توبه یا امکان صبر | این محالی باشد ای جان بس سطبر | |||||
| توبه کردم و عشق همچون اژدها | توبه وصف خلق و آن وصف خدا | |||||
| عشق ز اوصاف خدای بینیاز | عاشقی بر غیر او باشد مجاز | |||||
| زانک آن حسن زراندود آمدست | ظاهرش نور اندرون دود آمدست | |||||
| چون رود نور و شود پیدا دخان | بفسرد عشق مجازی آن زمان | |||||
| وا رود آن حسن سوی اصل خود | جسم ماند گنده و رسوا و بد | |||||
| نور مه راجع شود هم سوی ماه | وا رود عکسش ز دیوار سیاه | |||||
| پس بماند آب و گل بی آن نگار | گردد آن دیوار بی مه دیووار | |||||
| قلب را که زر ز روی او بجست | بازگشت آن زر بکان خود نشست | |||||
| پس مس رسوا بماند دود وش | زو سیهروتر بماند عاشقش | |||||
| عشق بینایان بود بر کان زر | لاجرم هر روز باشد بیشتر | |||||
| زانک کان را در زری نبود شریک | مرحبا ای کان زر لاشک فیک | |||||
| هر که قلبی را کند انباز کان | وا رود زر تا بکان لامکان | |||||
| عاشق و معشوق مرده ز اضطراب | مانده ماهی رفته زان گرداب آب | |||||
| عشق ربانیست خورشید کمال | امر نور اوست خلقان چون ظلال | |||||
| مصطفی زین قصه چون خوش برشکفت | رغبت افزون گشت او را هم بگفت | |||||
| مستمع چون یافت همچون مصطفی | هر سر مویش زبانی شد جدا | |||||
| مصطفی گفتش که اکنون چاره چیست | گفت این بنده مر او را مشتریست | |||||
| هر بها که گوید او را میخرم | در زیان و حیف ظاهر ننگرم | |||||
| کو اسیر الله فی الارض آمدست | سخرهی خشم عدو الله شدست | |||||