مثنوی معنوی/امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر سوم مثنوی  از مولوی
(امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند)
'


 یک سریه می‌فرستادش رسولبه هر جنگ کافر و دفع فضول 
 یک جوانی را گزید او از هذیلمیر لشکر کردش و سالار خیل 
 اصل لشکر بی‌گمان سرور بودقوم بی‌سرور تن بی‌سر بود 
 این همه که مرده و پژمرده‌ایزان بود که ترک سرور کرده‌ای 
 از کسل وز بخل وز ما و منیمی‌کشی سر خویش را سر می‌کنی 
 هم‌چو استوری که بگریزد ز باراو سر خود گیرد اندر کوهسار 
 صاحبش در پی دوان کای خیره سرهر طرف گرگیست اندر قصد خر 
 گر ز چشمم این زمان غایب شویپیشت آید هر طرف گرگ قوی 
 استخوانت را بخاید چون شکرکه نبینی زندگانی را دگر 
 آن مگیر آخر بمانی از علفآتش از بی‌هیزمی گردد تلف 
 هین بمگریز از تصرف کردنموز گرانی بار که جانت منم 
 تو ستوری هم که نفست غالبستحکم غالب را بود ای خودپرست 
 خر نخواندت اسپ خواندت ذوالجلالاسپ تازی را عرب گوید تعال 
 میر آخر بود حق را مصطفیبهر استوران نفس پر جفا 
 قل تعالوا گفت از جذب کرمتا ریاضتتان دهم من رایضم 
 نفسها را تا مروض کرده‌امزین ستوران بس لگدها خورده‌ام 
 هر کجا باشد ریاضت‌باره‌ایاز لگدهااش نباشد چاره‌ای 
 لاجرم اغلب بلا بر انبیاستکه ریاضت دادن خامان بلاست 
 سکسکانید از دمم یرغا رویدتا یواش و مرکب سلطان شوید 
 قل تعالوا قل تعالو گفت ربای ستوران رمیده از ادب 
 گر نیایند ای نبی غمگین مشوزان دو بی‌تمکین تو پر از کین مشو 
 گوش بعضی زین تعالواها کرستهر ستوری را صطبلی دیگرست 
 منهزم گردند بعضی زین نداهست هر اسپی طویله‌ی او جدا 
 منقبض گردند بعضی زین قصصزانک هر مرغی جدا دارد قفص 
 خود ملایک نیز ناهمتا بدندزین سبب بر آسمان صف صف شدند 
 کودکان گرچه به یک مکتب درنددر سبق هر یک ز یک بالاترند 
 مشرقی و مغربی را حسهاستمنصب دیدار حس چشم‌راست 
 صد هزاران گوشها گر صف زنندجمله محتاجان چشم روشن‌اند 
 باز صف گوشها را منصبیدر سماع جان و اخبار و نبی 
 صد هزاران چشم را آن راه نیستهیچ چشمی از سماع آگاه نیست 
 هم‌چنین هر حس یک یک می‌شمرهر یکی معزول از آن کار دگر 
 پنج حس ظاهر و پنج اندرونده صف‌اند اندر قیام الصافون 
 هر کسی کو از صف دین سرکشستمی‌رود سوی صفی کان واپسست 
 تو ز گفتار تعالوا کم مکنکیمیای بس شگرفست این سخن 
 گر مسی گردد ز گفتارت نفیرکیمیا را هیچ از وی وام گیر 
 این زمان گر بست نفس ساحرشگفت تو سودش کند در آخرش 
 قل تعالوا قل تعالوا ای غلامهین که ان الله یدعوا للسلام 
 خواجه باز آ از منی و از سریسروری جو کم طلب کن سروری