مثنوی معنوی/امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست
ظاهر
| یک نظر قانع مشو زین سقف نور | بارها بنگر ببین هل من فطور | |||||
| چونک گفتت کاندرین سقف نکو | بارها بنگر چو مرد عیبجو | |||||
| پس زمین تیره را دانی که چند | دیدن و تمییز باید در پسند | |||||
| تا بپالاییم صافان را ز درد | چند باید عقل ما را رنج برد | |||||
| امتحانهای زمستان و خزان | تاب تابستان بهار همچو جان | |||||
| بادها و ابرها و برقها | تا پدید آرد عوارض فرقها | |||||
| تا برون آرد زمین خاکرنگ | هرچه اندر جیب دارد لعل و سنگ | |||||
| هرچه دزدیدست این خاک دژم | از خزانهی حق و دریای کرم | |||||
| شحنهی تقدیر گوید راست گو | آنچ بردی شرح وا ده مو بمو | |||||
| دزد یعنی خاک گوید هیچ هیچ | شحنه او را در کشد در پیچ پیچ | |||||
| شحنه گاهش لطف گوید چون شکر | گه بر آویزد کند هر چه بتر | |||||
| تا میان قهر و لطف آن خفیهها | ظاهر آید ز آتش خوف و رجا | |||||
| آن بهاران لطف شحنهی کبریاست | و آن خزان تهدید و تخویف خداست | |||||
| و آن زمستان چارمیخ معنوی | تا تو ای دزد خفی ظاهر شوی | |||||
| پس مجاهد را زمانی بسط دل | یک زمانی قبض و درد و غش و غل | |||||
| زانک این آب و گلی کابدان ماست | منکر و دزد ضیای جانهاست | |||||
| حق تعالی گرم و سرد و رنج و درد | بر تن ما مینهد ای شیرمرد | |||||
| خوف و جوع و نقص اموال و بدن | جمله بهر نقد جان ظاهر شدن | |||||
| این وعید و وعدهها انگیختست | بهر این نیک و بدی کمیختست | |||||
| چونک حق و باطلی آمیختند | نقد و قلب اندر حرمدان ریختند | |||||
| پس محک میبایدش بگزیدهای | در حقایق امتحانها دیدهای | |||||
| تا شود فاروق این تزویرها | تا بود دستور این تدبیرها | |||||
| شیر ده ای مادر موسی ورا | واندر آب افکن میندیش از بلا | |||||
| هر که در روز الست آن شیر خورد | همچو موسی شیر را تمییز کرد | |||||
| گر تو بر تمییز طفلت مولعی | این زمان یا ام موسی ارضعی | |||||
| تا ببیند طعم شیر مادرش | تا فرو ناید بدایهی بد سرش | |||||