مثنوی معنوی/التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام
ظاهر
| گشت با عیسی یکی ابله رفیق | استخوانها دید در حفرهی عمیق | |||||
| گفت ای همراه آن نام سنی | که بدان مرده تو زنده میکنی | |||||
| مر مرا آموز تا احسان کنم | استخوانها را بدان با جان کنم | |||||
| گفت خامش کن که آن کار تو نیست | لایق انفاس و گفتار تو نیست | |||||
| کان نفس خواهد ز باران پاکتر | وز فرشته در روش دراکتر | |||||
| عمرها بایست تا دم پاک شد | تا امین مخزن افلاک شد | |||||
| خود گرفتی این عصا در دست راست | دست را دستان موسی از کجاست | |||||
| گفت اگر من نیستم اسرارخوان | هم تو بر خوان نام را بر استخوان | |||||
| گفت عیسی یا رب این اسرار چیست | میل این ابله درین بیگار چیست | |||||
| چون غم خود نیست این بیمار را | چون غم جان نیست این مردار را | |||||
| مردهی خود را رها کردست او | مردهی بیگانه را جوید رفو | |||||
| گفت حق ادبار اگر ادبارجوست | خار روییده جزای کشت اوست | |||||
| آنک تخم خار کارد در جهان | هان و هان او را مجو در گلستان | |||||
| گر گلی گیرد به کف خاری شود | ور سوی یاری رود ماری شود | |||||
| کیمیای زهر و مارست آن شقی | بر خلاف کیمیای متقی | |||||