قصه رنگ پریده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

قصه رنگ پریده[ویرایش]

برای دل‌های خونین

من ندانم با که گویم شرح درد
قصهٔ رنگ پریده، خون سَرد

هرکه با من همره و پیمانه شد
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد

قصه‌ام عشاق را دلخون کند
عاقبت خواننده را مجنون کند

آتش عشق ست وگیرد درکسی
کاو، زسوزعشق می‌سوزد بسی

قصه ئی دارم من از یاران خویش
قصه ئی ازبخت وازدوران خویش

یاد می‌آید مرا کزکودکی
همره من بوده همواره یکی

قصه ئی دارم ازاین همراِه خود
همرَه خوش ظاهِربدخواهِ خود

اومرا همراه بودی هردمی
سیرها می‌کردم اندرعالمی

یک نگارستانم آمد درنظر
اندروهرگونه حسن وزیب وفر

هر نگاری را جمالی خاص بود
یک صفت، یک غمزه و یک رنگ سود

هریکی محنت زدا، خاطرنواز
شیوهٔ جلوه گری را کرده ساز

هر یکی با یک کرشمه یک هنر
هوش بردی و شکیبائی زسَر

هرنگاری را به دست اندرکمند
می‌کشیدی هرکه افتادی به بند

بهرایشان عالمی گرد آمده
محو گشته عاشق و حیرت‌زده

من که دراین حلقه بودم بیقرار
عاقبت کردم نگاری اختیار

مهر او بسرشت با بنیاد من
کودکی شد محو، بگذشت آن زمن

رفت ازمن طاقت وصبروقرار
بازمی‌جستم همیشه وصل یار

هر کجا بودم به هرجا می‌شدم
بود آن همراه دیرین درپیم

من نمی‌دانستم این همراه کیست؟
قصدش ازهمراهی درکارچیست؟

بس که دیدم نیکی و یاری او
کارسازی ومدد کاری او

گفتم: ای غافل بباید جست او
هرکه باشد دوستارتوست او

شادی توازمدد کاری اوست
بازپرس ازحال این دیرینه دوست

گفتمش: ای نازنین یاِرنکو
همرها، توچه کسی؟ آخربگو

کیستی؟ چه نام داری؟ گفت: عشق
چیستی که بی قراری؟ گفت: عشق

گفت: چونی؟ حال توچون ست؟ من
گفتمش: روی توبزداید محن

تو کجائی؟ من خوشم؟ گفتم: خوشی
خوب صورت، خوب سیرت، دلکشی

بَه بَه ازکردارورفتارخوشت
بَه بَه ازاین جلوه‌های دلکشت

بی تویک لحظه نخواهم زندگی
خیربینی، باش درپایندگی

بازآی وره نما، درپیش رو
که منم آماده و مفتون تو

درره افتاد ومن ازدنبال وی
شاد می‌رفتم، بَدی نی، بیم نی

درپی او سِیرها کردم بسی
ازهمه دورو نمی‌دیدیم کسی

چون که درمن سوزاوتاثیرکرد
عالمی درنزد من تغییرکرد

عشق کاول صورتی نیکوی داشت
بس بَدی هاعاقبت درخوی داشت

روزدرد وروز ناکامی رسید
عشِق خوش ظاهرمرا درغم کشید

ناگهان دیدم خطا کردم، خطا
که بدوکردم زخامی اقتفا

(آدم کم تجربه ظاهر پرست
زآفت وشِّرِزمان هرگزنرَست)

من زخامی، عشق را خوردم فریب
که شدم از شادمانی بی نصیب!

درپشیمانی سرآمد روزگار
یک شبی تنها بدم درکوهسار

سربه زانوی تفکربرده پیش
محو گشته درپریشانی خویش

زارمی نالیدم ازخامی خود
در نخستین درد و ناکامی خود

که: چرا بی تجربه، بی‌معرفت
بی تأمل، بی‌خبر، بی مشورت

من که هیچ ازخوی اونشناختم
ازچه آخرجانب او تاختم؟

دیدم ازافسوس و ناله نیست سود
درد را باید یکی چاره نمود

چاره می‌جستم که تا گردم رها
زان جهاِن درد وطوفاِن بلا

سعی می‌کردم به هرحیله شود
چارهٔ این عشِق بَد پیله شود

عشق کزاول مرا درحکم بود
آنچه می‌گفتم بکن، آن می‌نمود

من ندانستم چه شد کان روزگار
اندَک اندَک برد ازمن اختیار

هر چه کردم که ازاو گردم رها
در نهان می‌گفت با من این ندا:

بایدت جوئی همیشه وصل او
که فکنده ست اوترا درجست وجو

ترَک آن زیبا رِخ فرخنده حال
ازمحال ست، ازمحال ست، ازمحال

گفتم: ای یاِرمِن شوریده سَر
سوختم درمحنت ودرد وخطر!

درمیان آتشم آورده ئی
این چه کارست، اینکه بامن کرده ئی؟

چند داری جان من دربند، چند؟
بگسل آخرازمن بیچاره بند

هرچه کردم لابه و افغان و داد
گوش بست وچشم را برهم نهاد

یعنی: ای بیچاره باید سوختن
نه، به آزادی سروراندوختن

بایدت داری سِرتسلیم پیش
تا زسوزمن بسوزی جان خویش.

چون که دیدم سرنوشتِ خویش را
تن بدادم تا بسوزم دربلا

(مبتلا را چیست چاره جزرضا
چون نیابد راه دفع ابتلا؟

این سِزایَ ست آن کسان خام را
که نیندیشند هیچ انجام را)

سال‌ها بگذشت ودربندم اسیر
کو مرا یک یاوری، کو دستگیر؟

می کِشدهرلحظه‌ام در بند سخت
او چه خواهد ازمن برگشته بخت؟

ای دریغا روزگارم شد سیاه!
آه ازاین عشق قوی پی آه! آه!

کودکی کو! شادمانی‌ها چه شد؟
تازگی‌ها، کامرانی‌ها چه شد؟

چه شد آن رنگِ من و، آن حاِل من
محو شد آن اولین آمال من!

شد پریده رنگِ من ازرنج و درد
این منم: رنگ پریده، خون‌سرد.

عشقم آخردرجهان بدنام کرد
آخرم رسوای خاص وعام کرد

وه! چه نیرنگ وچه افسون داشت او
که مرا با جلوه مفتون داشت او

عاقبت آواره‌ام کرد ازدیار
نه مرا غمخواری ونه هیچ یار

می فزاید درد و آسوده نیَم
چیست این هنگامه، آخرمن کیَم؟

که شده مانندهِ ی دیوانگان
می‌روم شیدا سَروشیون کنان

می‌روم هرجا، به هرسو، کوبه کو
خود نمی‌دانم چه دارم جست و جو

سخت حیران می‌شوم درکاِرخود
که نمی‌دانم ره و رفتارخود

خیره خیره گاه گریان می‌شوم
بی سبب گاهی گریزان می‌شوم

زشت آمد درنظرها کاِرمن
خلق نفرت دارد ازگفتِارمن

دورگشتند ازمن آن یاران همه
چه شدند ایشان، چه شد آن همهمه؟

چه شد آن یاری که از یاراِن من
خویش را خواندی زجانبازاِن من؟

من شنیدم بود ازآن انجمن
که ملامت گو بدند وضّدِ من

چه شد آن یارنکوئی کزصفا
دم زدی پیوسته با من ازوفا؟

گم شد ازمن، گم شدم ازیاد او
ماند برجا قصّهٔ بیداد او

بی مروت یاِرمن، ای بی وفا
بی سبب ازمن چرا گشتی جدا؟

بی مروت این جفاهایت چراست؟
یار، آخرآن وفاهایت کجاست؟

چه شد آن یاری که با من داشتی
دعوی یک باطنی وآشتی؟

چون مرا بیچاره وسرگشته دید
اندَک اندَک آشنایی را برید

دیدمش، گفتم: منم، نشناخت او
بی تأمل روِ زمن برتافت او

دوستی این بود زابنای زمان
مرحبا برخوی یاراِن جهان

مرحبا برپایداری‌های خلق
دوستی خلق ویاری‌های خلق

بس که دیدم جورازیارِان خود
وزسراسرمردم دوران خود

من شدم: رنگ پریده، خون‌سرد.
پس نشاید دوستی با خلق کرد

وای برحاِل مِن بدبخت! وای
کس به درد من مبادا مبتلای!

عشق با من گفت: ازجا خیز، هان
خلق را از دردِ بدبختی رهان

خواستم تا ره نمایم خلق را
تا زناکامی رهانم خلق را

می‌نمودم راهشان، رفتارشان
منع می‌کردم من از پیکارشان

خلِق صاحب فهم، صاحب معرفت
عاقبت نشنید پندم، عاقبت

جمله می‌گفتند: اودیوانه ست
گاه گفتند: اوپی افسانه ست

خلقم آخر بس ملامت‌ها نمود
سرزنش‌ها و حقارت‌ها نمود

با چنین هدیه مرا پاداش کرد
هدیه، آری، هدیه ئی ازرنج ودرد

که پریشانی ی من افزون نمود
(خیرخواهی را چنین پاداش بود)

عاقبت قدرمرا نشناختند
بی سبب آزرده از خود ساختند

بیشترآن کس که دانا می‌نمود
نفرتش ازحق وحق آرنده بود

(آدمی نزدیک خود را کی شناخت
دوررا بشناخت، سوی او بتاخت

آن که کمترقدرتوداند درست
درمیان خویش ونزدیکان توست)

الغرض، این مردم حق ناشناس
بس بدی کردند بیرون از قیاس

هدیه‌ها دادندم از درد و محن
زان سراسر هدیهٔ جانسوز، من

یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن، رنگ پریده، خون‌سرد.

مرحبا برعقل و برکرداِرخلق
مرحبا بر طینت ورفتاِر خلق

مرحبا برآدم نیکو نهاد
حیف ازاوئی که درعالم فتاد

خوب پاداش مرا دادند، خوب!
خوب دادِعقل را دادند، خوب!

هدیه این بودازخساِن بی خرد
(هرسری یک نوع حق را می‌خرد)

نوِرحق پیداست، لیکن خلق کور
کوررا چه سود پیش چشم نور؟

ای دریفا ازدل پرسوِزمن
ای دریغا ازمن وازروزِمن

که به غفلت قسمتی بگذاشتم
خلق را، حق جوی می‌پنداشتم

من چوآن شخصم که از بهرِصدف
کردم عمِرخود به هرآبی تلف

کمتراندرقوم عقل پاک هست
خودپرست افزون بود ازحق پرست

خلق خصِم حق ومن، خواهاِن حق
سخت نفرت کردم از خصماِن حق

دورگردیدم ازاین قوِم حسود
عاشق حق را جزاین چاره چه بود؟

عاشقم من برلقای روی دوست
سیرمن هممواره هردم، سوی اوست

پس چرا جویم محبت ازکسی
که تنفر دارد از خویم بسی؟

پس چرا گردم به گرد این خَسان
که رسَد زایشان مرا هردم زیان؟

ای بسا شرّا که باشد دربَشر
عاقل آن باشد که بگریزدِ زَشر

آفت و شّرخسان را، چاره ساز
احترازست، احترازست، احتراز

بندهٔ تنهائیم تا زنده‌ام
گوشه ئی دورازهمه جوینده‌ام

می‌کشد جان را هوای روی یار
ازچه با غیرآورم سِّرروزگار؟

من ندارم یار، زین دونان کسی
سال‌ها سر برده‌ام تنها بسی

من یکی خونین دلم شوریده حال
که شد آخرعشق جانم را و بال

سخت دارم عزلت و اندوه دوست
گرچه دانم دشمِن سختِ من اوست

من چنان گمنامم و تنها ستم
گوئیا یکباره ناپیدا ستم

کس نخوانده ست ایچ آثاِرمرا
نه شنیده ست ایچ گفتاِرمرا

اولین بارست اینک، کانجمن
شمه ئی می‌خواند ازاندوهِ من

شرح عشق وشرح ناکامی ودرد
قصهٔ رنگ پریده، خون‌سرد

«من ازاین دوناِن شهرستان نیم
خاطِرپردردِ کوهستا نیم

کز بدی بخت، درشهرشما
روزگاری رفت وهستم مبتلا.»

هر سری باعالم خاصی خوش ست
هرکه را یک چیزخوب ودلکش ست

من خوشم با زندگی کوهیان
چون که عادت دارم ازطفلی بدان

بَه بَه ازآنجا که مأوای من ست
وزسراسرمردم شهرایمن ست

اندراونه شوکتی، نه زینتی
نه تقیّد، نه فریب وحیلتی

بَه بَه ازآن آتش شب‌های تار
درکنارگوسفند وکوهسار

بَه بَه ازآن شورش وآن همهمه
که بیفتد گاهگاهی دررَمِه

بانگ چوپانان، صدای های! های!
بانگ زنگ گوسفندان، بانگ نای

زندگی درشهرفرساید مرا
صحبت شهری بیازارد مرا

خوب دیدم شهرو، کاِراهِل شهر
گفته‌ها و، روزگاِراهِل شهر

صحبت شهری پرازعیب وضرست
پرزتقلید وپرازکید وشرست

شهرباشد منبع بس مَفسده
بس بَدی، بس فتنه‌ها، بس بیهده!

تا که این وضع ست درپایندگی
نیست هرگزشهر، جای زندگی

زین تمدن خلق درهم اوفتاد
آفرین بروحشت اعصارباد!

جان فدای مردم جنگل نشین
آفرین برساده لوحان، آفرین

شهردرد ومحنتم افزون نمود
این هم ازعشق ست، ای کاش اونبود

من هراسانم بسی ازکارعشق
هرچه دیدم، دیدم ازکردارعشق

اومرا نفرت بداد از شهریان
وای برمن! کو دیاروخانمان؟

خانهٔ من، جنگل من، کو؟ کجاست !؟
حالیا فرسنگ‌ها ازمن جداست

بخت بد را بین چه با من می‌کند
دورم ازدیرینه مسکن می‌کند

یک زمانم اندکی نگذاشت شاد
کس گرفتار چنین بختی مباد.

تازه دوران جوانی من ست
که جهانی خصم جانی من ست

هیچ‌کس جزمن نباشد یارمن
یاِرنیکو طینتِ غمخواِرمن

باطن من خوب یاری بود اگر
این همه دروی نبودی شوروشّر

آخرای من، توچه طالع داشتی
یک زمانت نیست با بخت آشتی؟

ازچوتوشوریده آخرچیست سود؟
درزمانه کاش نقش تو نبود

کیستی تو! این سِرپرشورچیست
توچه‌ها جویی درین دوراِن زیست؟

تو نداری تاب درد وسوختن
بازداری قصِد درد اندوختن؟

پس چودرد اندوختی، افغان کنی
خلق را زین حاِل خود حیران کنی

چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
این همه خواهاِن درد و ماجرا

چشم بگشای وبه خود بازآی، هان
که توئی نیزازشمارزندگان

دائماً تنهایی و آوارگی
دائماً حیرانی و بیچارگی

دائماً نالیدن و بگریستن
نیست ای غافل! قراِرزیستن

حاصل عمرست شادی وخوشی
نه پریشان حالی ومحنت کشی

اندکی آسوده شو، بخرام شاد
چند خواهی عمررا برباد داد

چند! چند آخر مصیبت بردنا
لحظه ئی دیگربباید رفتنا

با چنین اوصاف و حالی که تراست
گرملامت‌ها کند خلقت رواست

ای ملامت گو، بیا وقت ست، وقت
که ملامت دارد این شوریده بخت

گرد آئید وتماشایش کنید
خنده‌ها برحال وروزاوزنید

اوخِرد گم کرده ست و بی قرار
ای سرشهری، ازاو پرهیزدار

رفت بیرون مصلحت ازدست او
مشَنوی این گفته‌های پست او

اونداند رسم چه، آداب چیست
که چگونه بایدش با خلق زیست

او نداند چیست این اوضاع شوُم
این مذاهب، این سیاست، وین رسوم

او نداند هیچ وضع گفت وگو
چون که حق را باشد اندرجست و جو

ای بسا کس را که حاجت شد روا
بخت بد را ای بسا باشد دوا

ای بسا بیچاره را کاندوه ودرد
گردش ایام کم‌کم محو کرد

جزمن شوریده را که چاره نیست
بایدم تا زنده‌ام در درد زیست

عاشقم من، عاشقم من، عاشقم
عاشقی را لازم آید درد وغم

راست گویند این که من دیوانه‌ام
در پی اوهام، یا افسانه‌ام

زان که برضد جهان گویم سخن
یا جهان دیوانه باشد یا که من

بلکه از دیوانگان هم بدترم
زان که مردم دیگرومن دیگرم

هرچه درعالم نظرمی افکنم
خویش را درشوروشّرمی افکنم

جنبش دریا، خروش آب‌ها
پرتوی مَه، طلعت مهتاب‌ها

ریزش باران، سکوت درّه‌ها
پرش و حیرانی شَب پره‌ها

نالهٔ جغدان وتاریکی کوه
های! های! آبشارباشکوه

بانگ مرغان وصدای بالشان
چون که می‌اندیشم ازاحوالشان

گوئیا هستند با من در سخن
رازها گویند پردرد ومحن

گوئیا هریک مرا زخمی زنند
گوئیاهریک مرا شیدا کنند

من ندانم چیست درعالم نهان
که مرا هرلحظه ئی دارد زیان

آخراین عالم همان ویرانه ست
که شما را مأمن ست وخانه ست

پس چرا آرد شما را خرمّی
بهرمن آرد همیشه مؤتمی!

آه! عالم، آتشم هردم زنی
بی سبب با من چه داری دشمنی

من چه کردم با تو آخر، ای پلید
دشمنی بی سبب هرگزکه دید!

چشم، آخر چند دراوبنگری
می نبینی تو مگرفتنه گری

تیره شو، ای چشم، یا آسوده باش
کاش تو با من نبودی! کاش! کاش

لیک، ای عشق، این همه ازکارتوست
سوزش من ازره ورفتارتوست

زندگی با توسراسرذلت ست
غم، همیشه غم، همیشه محنت ست

هرچه هست ازغم به هم آمیخته ست
وآن سراسربرسِرمن ریخته ست

دردعالم درسرم پنهان بود
درهرافغانم هزارافغان بود

نیست درد من زنوع درد عام
این چنین دردی کجا گردد تمام؟

جان من فرسود ازاین اوهام فرد
دیدی آخرعشق با جانم چه کرد؟

ای بسا شب‌ها کنارکوهسار
من به تنهائی شدم نالان وزار

سوخته درعشق بی سامان خود
شکِوه‌ها کردم همه ازجان خود

آخرازمن، جان چه می‌خواهی؟ برو
دورشوازجانب من! دورشو

عشق را درخانه ات پرورده ئی
خود نمی دانی چه با خود کرده ئی

قدرتش دادی و بینائی وزور
تا که درتو ولوله افکند وشور

گه زخانه خواهدت بیرون کند
گه اسیرخلق پرافسون کند

گه تورا حیران کند درکارخویش
گه مطیع وتابع رفتارخویش

هرزمان رنگی بجوید ماجرا
بهرخود خصمی بپروردی چرا؟

ذلت تو یکسره ازکاراوست
بازازخامی چرا خوانیش دوست؟

گرنگوئی ترک این بد کیش را
خود زسوزاو بسوزی خویش را

چون که دشمن گشت درخانه قوی
روکه دردم بایدت زانجا روَی

بایدت فانی شدن دردست خویش
نه به دست خصم بدکرداروکیش

نیستم شایستهٔ یاری تو
می‌رسد برمن همه خواری تو

روبه جائی، کت* به دنیائی خرند
بس نوازش‌ها، حمایت‌ها کنند

چه شود گرتو رهاسازی مرا
رحم کن بربیچارگان باشد روا

کاش جان راعقل بود وهوش بود
ترکِ این شوریده سَررا می‌نمود

او شده چون سلسله بر گردنم
وه! چه‌ها باید که ازوی بردنم

چند باید باشم اندرسلسله
رفت طاقت، رفت آخرحوصله

من زمرگ وزندگی ام بی نصیب
تا که داد این عشِق سوزانم فریب

سوختم تا عشق پرسوزوفتن
کرد دیگرگون من و بنیاد من

سوختم تا دیدهٔ من باز کرد
برمن بیچاره کشف راز کرد

سوختم من، سوختم من، سوختم
کاش راه او نمی‌آموختم

کی زجمعیت گریزان می‌شدم
کی به کارخویش حیران می‌شدم

کی همیشه با خَسانم جنگ بود
باطل وحق گرمرا یک رنگ بود؟

کی زخصم حق مرا بودی زیان
گر نبودی عشق حق درمن عیان؟

آفت جان من آخرعشق شد
علت سوزش سراسرعشق شد

هرچه کرد این عشق آتشپاره کرد
عشق را بازیچه نتوان فرض کرد.

ای دریغا روزگارکودکی
که نمی‌دیدم ازاین غم‌ها، یکی

فکرساده، درک کم، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می‌زدم

ای خوشا آن روزگاران، ای خوشا!
یاد باد آن روزگار دلگشا

گم شد آن ایام، بگذشت آن زمان
خود چه ماندَ درگذرگاه جهان؟

بگذرد آب رواِن جویبار
تازگی وطلعتِ روزبهار

گریهٔ بیچارهٔ شوریده حال
خندهٔ یاران و دوران وصال

بگذرد ایام عشق واشتیاق
سوزخاطر، سوزجان، درِد فراق

شادمانی‌ها، خوشی‌های غنی
وین تعصّب‌ها وکین ودشمنی

بگذرد درِد گدایان زاحتیاج
عهد را زین گونه برگردد مزاج

این چنین هرشادی وغم بگذرد
جمله بگذشتند، این هم بگذرد

خواه آسان بگذرانم، خواه سخت
بگذردهم، عمراین شوریده بخت

حال، بین مردگان وزندگان
قصه‌ام این ست، ای آیندگان

قصهٔ رنگ پریده آتشی ست
درپی یک خاطرمحنت کشی ست

زینهارازخواندن این قصّه‌ها
که ندارد تاب سوزَش جثه‌ها

بیم آرید و بیندیشید، هان
زآنچه ازاندوهم آمد برزبان

پند گیرید ازمن وازحال من
پیروی خوش نیست ازاعمال من

بعد من آرید حال من به یاد
«آفرین برغفلت جهال باد !»