فروغی بسطامی (غزلیات)/گل به جوش آمد و مرغان به خروش از همه سوی
ظاهر
| گل به جوش آمد و مرغان به خروش از همه سوی | رو بط باده به چنگ آر و بت ساده بجوی | |||||
| گریهی ابر سیه خیمه نگر دشت به دشت | خندهی برق درخشنده ببین کوی به کوی | |||||
| ژاله بر لاله فرو میچکد از دامن ابر | خیز و با لاله رخی ساحت گلزار ببوی | |||||
| تازه کن عهد کهن با صنم باده فروش | بادهی کهنه بی آشام و گل تازه ببوی | |||||
| تا نیفکنده سرت کوزه گر چرخ به خاک | رخت در پای خم انداز و می افکن به سبوی | |||||
| در میخانه برو بادهی دیرینه بنوش | لب دریا بنشین دامن سجده بشوی | |||||
| صورت حال مرا سرو چمن میداند | که کشیدن نتوان پای به گل رفته فروی | |||||
| گفتم از گریه مگر باز شود عقدهی دل | آن هم از طالع برگشته گره شد به گلوی | |||||
| همه تدبیر من این است که دیوانه شوم | کودکان در پیم افتند به صد هایا هوی | |||||
| راستی با خم ابروی تو نتوان گفتن | جز حدیث دم شمشیر شه معرکه جوی | |||||
| شرزه شیر صفت ناورد ملک ناصردین | که به او می نشود شیر فلک روی به روی | |||||
| کار فرمای شهان مرجع پیدا و نهان | که خبر دارد از اوضاع جهان موی به موی | |||||
| خوی او بخشش و دریا ز کفش در آتش | شاه بخشنده نیامد به چنین بخشش و خوی | |||||
| خسرو اگر نه فروغی سر تحسین تو داشت | پس چرا هم سخن آرا شد و هم قافیه گوی | |||||