فروغی بسطامی (غزلیات)/کاش میداد خدا هر نفسم جانی چند
ظاهر
| کاش میداد خدا هر نفسم جانی چند | تا به هر گام تو میکردم قربانی چند | |||||
| چشم بد دور ز حسن تو پریچهره که کشت | حسرت خاتم لعل تو سلیمانی چند | |||||
| چه غم از کشمکش گردش دوران دارد | هر که با چشم تو ساغر زده دورانی چند | |||||
| ساقی چشم تواش باده به پیمانه نکرد | هر که بشکست در این میکده پیمانی چند | |||||
| کسی از کافر چشم تو نپرسید آخر | کز چه رو ریختهای خون مسلمانی چند | |||||
| آه اگر دامن پاک تو نیارند به دست | خستگانی که دریدند گریبانی چند | |||||
| از سر زلف پریشان تو معلومم گشت | که چرا جمع نشد حال پریشانی چند | |||||
| بر نمیخورد دل از عمر گرانمایهی خویش | که نمیخورد ز مژگان تو پیکانی چند | |||||
| ای دریغا که به دامان تو دستم نرسید | با وجودی که زدم دست به دامانی چند | |||||
| مژده ای دل که ز دیوان محبت امروز | از پی قتل تو صادر شده فرمانی چند | |||||
| تا فروغی هوس چهرهی نیر دارد | پای تا سر شده آمادهی نیرانی چند | |||||