فروغی بسطامی (غزلیات)/شاهد به کام و شیشه به دست و سبو به دوش
ظاهر
| شاهد به کام و شیشه به دست و سبو به دوش | مستانه میرسم ز در پیر میفروش | |||||
| خواهی که کام دل ببری لعل وی ببوس | خواهی که نیش غم نخوری جام می بنوش | |||||
| ماییم و کوی عشق و درونی پر از خراش | ماییم و بزم شوق و دهانی پر از خروش | |||||
| دانی که داد بلبل شیدا به دست کیست | از دست آن که کرد لب غنچه را خموش | |||||
| مرغی که میپرد به لب بام آن پری | بس طعنه میزند پر او بر پر سروش | |||||
| پند کسی چگونه نیوشم که آن دو لب | از من گرفتهاند دو گوش سخننیوش | |||||
| گر چشم فیض داری از آن چشمهی کرم | ای دل به سینه خون شو و ای چشم تر به جوش | |||||
| من والهی جمال تو با صد هزار چشم | من بندهی خطاب تو با صد هزار گوش | |||||
| زان باده دوش چشم تو پیموده خلق را | شاید که روز حشر نیاید کسی به هوش | |||||
| کارم ازین مثلث خاکی به جان رسید | قد برفراز و زلف بیفشان و رخ مپوش | |||||
| بی جهد از آن نرسد هیچ کس به کام | تا هست ممکن تو فروغی به جان به کوش | |||||