فخرالدین عراقی (فصل هفتم)/یکی از عاشقان جمالت را
ظاهر
| یکی از عاشقان جمالت را | بود نجم اکابر کبری | |||||
| آن معین شریعت احمد | آن قرین دل و قریب احد | |||||
| بود بر چرخ انجم اخیار | آفتاب معانی اسرار | |||||
| آن گره سالکان، که ره بردند | اقتباس کمال ازو کردند | |||||
| بربود از مقام آزادی | دل او حسن مجد بغدادی | |||||
| بربودش بتی چنان مقبول | ناگهان از مقام عالی دل | |||||
| حسن زیباش خیل عشق آورد | صبر و آرام او به غارت برد | |||||
| گفت: آیا بر من آریدش؟ | هست جان او، بر تن آریدش | |||||
| در زمان نزد شیخش آوردند | خاطر شیخ گشت رسته ز بند | |||||
| زو بپرسید: تا چه دارد دوست؟ | و آن چه باشد که دوست عاشق اوست؟ | |||||
| در دمش چون او بپرسیدند | میل شطرنج باختن دیدند | |||||
| شیخ شطرنج خواست، وقت گزید | با حریف ظریف میبازید | |||||
| چون که مغلوب کرد خیلش را | همگی جذب کرد میلش را | |||||
| حب شطرنج از دلش بربود | بازیی چند بس نکوش نمود | |||||
| فرس دولتش چو بازین شد | بیدق همتش به فرزین شد | |||||
| شاه نفسش ازان عری برخاست | ماهرخ عرصهای نکوتر خواست | |||||
| دستها بازداشت زین دستان | پیل او کرد یاد هندستان | |||||
| چند روزی به خلوتش بنشاند | کاندر آن لوح سر عشق بخواند | |||||
| چون ز ذوق صفاش بیهش کرد | همه در عشق او فرامش کرد | |||||
| هست عشق آتشی، که شعلهی آن | سوزد از دل حجاب هر حدثان | |||||
| چون بسوزد هوای پیچاپیچ | او بماند چو زو نماند هیچ | |||||
| او سراپای تخت انوار است | او مطایای رخت اسرار است | |||||
| او رساند ز شوق روحانی | به جمال و جلال رحمانی | |||||
| عشق ز اوصاف کردگار یکی است | عاشق و عشق و حسن یار یکی است | |||||
| بود معبود خالق رزاق | نفس خود را به نفس خود مشتاق | |||||
| آن جمیلی، که او جمال آراست | «کنت کنزا» بگفت و آنگه خواست | |||||
| تا در گنج ذات بنماید | به کلید صفات بگشاید | |||||
| چون به او صاف خاص ظاهر شد | پیش انسان به ذات حاضر شد | |||||
| به جمال صفا تجلی کرد | عشق را یار اهل معنی کرد | |||||
| یافتش عاشق از ظهور صفت | علمش از علم و قدرت از قدرت | |||||
| سمعش از سمع و هم بصر ز بصر | در کلام از کلام شد بخبر | |||||
| وز ارادت ارادتش حاصل | وز حیاتش حیات شد واصل | |||||
| از جمالش جمال وی نمود | وز بقایش بقای عشق فزود | |||||
| از محبت محبتش بشناخت | وز تجلی عشق عشقش باخت | |||||
| زین صفتها چو بوی دوست شنید | خویشتن را ندید و او را دید | |||||
| مظهر وی دوست را بنهفت | «لیس فی جبتی سوی الله» گفت | |||||
| چون که برکند جبه را وارست | جبه بر کن، که پات بر دارست | |||||
| «مابه الاشتراک» را بنشان | «مابه الامتیاز» را بر خوان | |||||
| چون ز «سبحان» شدی تو «اعظمشان» | گرد هستی خود ز خود بنشان | |||||