فخرالدین عراقی (فصل هفتم)/تا غمت با من آشنایی کرد
ظاهر
| تا غمت با من آشنایی کرد | دلم از جان خود جدایی کرد | |||||
| تا غم تو قبول کرد مرا | هستی خود ملول کرد مرا | |||||
| در سماع توام، چو حال گرفت | از وجود خودم ملال گرفت | |||||
| آیت عشق تو چو بر خواندم | مایهی جان و دل برافشاندم | |||||
| هر کجا آفتاب حسن تو تافت | عاشقان را بجست و نیک بیافت | |||||
| اگر، ای آفتاب جانافروز | شب ما از رخ تو گردد روز | |||||
| اندر آن بس بود ز روی تو تاب | گو: دگر آفتاب و ماه متاب | |||||
| ای ز عشاق گرم بازارت | به ز من عالمی خریدارت | |||||
| من کیم، تا زنم ز عشق تو لاف؟ | نیست دعوای این سخن ز گزاف | |||||