فخرالدین عراقی (فصل هشتم)/عاشق بیقرار، از سر درد
ظاهر
| عاشق بیقرار، از سر درد | به ریا مدتی چو طاعت کرد | |||||
| از ریا دور بود اخلاصش | برد سوی عبادت خاصش | |||||
| بوی تحقیق از آن مجاز شنود | دری از عاشقی برو بگشود | |||||
| دایما مشتغل به ذکر خدای | نه به شه راه داد و نی به گدای | |||||
| نه شنید از کسی، نه با کس گفت | در عبادت به آشکار و نهفت | |||||
| هم رعیت مرید و هم شاهش | همه از ساکنان درگاهش | |||||
| شبی، آن مه، چو جمله خلق بخفت | زد در شیخ و در جوابش گفت: | |||||
| آنکه معشوق توست؟ گفت: آری | گر تو آنی من آن نیم، باری | |||||
| زد بسی در ولیک سود نداشت | نگشود و بر خودش نگذاشت | |||||
| شاه خوبان، چو دید آن حالت | متاثر شد از چنان حالت | |||||
| در خود از درد عشق دردی دید | باز گردید و جای می نگزید | |||||
| چون که در قصر خویش منزل کرد | با هزاران هزار انده و درد | |||||
| سینه پر سوز ازو و دل بریان | جان به دریا غریق و تن به کران | |||||
| گشت بیمار، چو نخورد و نخفت | دایما با خود این سخن میگفت: | |||||
| طالبم را نگر، که شد مطلوب | یا محب مرا، که شد محبوب | |||||
| ای پدر، بهر من طبیب مجوی | رو، ز بیمار خویش دست بشوی | |||||
| کو نداند دوا عنای مرا | چاره مردن بود بلای مرا | |||||
| درد دل را مجو دوا ز طبیب | به نگردد، مگر به بوی حبیب | |||||
| چون که درد من از طبیب افزود | هیچ دارو مرا ندارد سود | |||||
| نیست در دل ز زهر غم آن درد | که به تریاق دفع شاید کرد | |||||
| من خود این درد را دوا دانم | لیکن از شرم گفت نتوانم | |||||
| چون به یکبارگی برفت از کار | به اتابک رسید این گفتار | |||||
| گفت اتابک که: محرم او کیست؟ | باز پرسید ازو به خفیه که: چیست؟ | |||||
| سر عنقاست؟ یا دماغ نهنگ؟ | زیر دریاست؟ یا به هفت اورنگ؟ | |||||
| چون بپرسید محرمش، به نهفت | راز خود را، چنان که بود، بگفت | |||||
| عشق نقلی و چارهسازی او | بر غم خویش و بینیازی او | |||||
| وآنکه آن شب برفت و وا گردید | که چه بیالتفاتی از وی دید | |||||
| به تنی خسته و دلی پر غم | همه تقریر کرد با محرم | |||||
| چون که محرم شنید ازو این راز | گفت در خدمت اتابک باز | |||||
| گفت، اتابک چو این سخن بشنید: | باید این درد را دوا طلبید | |||||
| با بزرگان عهد او بر شیخ | به تضرع بخواست از در شیخ | |||||
| تا گشاید برو طریق وصول | کند از راه خادمیش قبول | |||||
| زین نمط پیش او بسی راندند | قصهی راز پس فرو خواندند | |||||
| رقتی در میانه پیدا شد | اثر عشق او هویدا شد | |||||
| شیخ، از راه حق، فراغت را | به رضا گفت آن جماعت را: | |||||
| این بنا بر مراد من منهید | لیک او را مراد او بدهید | |||||
| پس اتابک گرفت او را دست | پیر عقد نکاح او در بست | |||||
| پیش دختر از آن خبر بردند | همدمش ساعتی بیاوردند | |||||
| یار محبوب و پس محب مرید | چون که در آستان شیخ رسید | |||||
| زد سرانگشت بر درش در حال | بار دادش، کنون که بود حلال | |||||
| عفت عشق و صدق یار نگر | حسن تدبیر و ختم کار نگر | |||||
| نیست دل را، به هیچ نوع، از دوست | آن صفا کز معاملات نکوست | |||||
| چون که بنیاد را بر اصل نهاد | بر دل خود در مراد گشاد | |||||
| عشق او را چو خانه روشن کرد | خاندانش جهان مزین کرد | |||||