فخرالدین عراقی (فصل نهم)/پیر شیراز، شیخ روزبهان
ظاهر
| پیر شیراز، شیخ روزبهان | آن به صدق و صفا فرید جهان | |||||
| اولیا را نگین خاتم بود | عالم جان و جان عالم بود | |||||
| شاه عشاق و عارفان بود او | سرور جمله واصلان بود او | |||||
| چون به ایوان عاشقی بر شد | روز به بود و روز بهتر شد | |||||
| سالها با جمال جانافروز | روز شب کرده بود و شبها روز | |||||
| داشت او دلبری فرشته نهاد | که رخش دیده را جلا میداد | |||||
| اتفاقا مگر سفیهی دید | کان پری پای شیخ میمالید | |||||
| رفت تا درگه اتابک سعد | تیز روتر ز سیر برق از رعد | |||||
| گفت: ای پادشاه دین، فریاد! | پای خود شیخ دین به امرد داد | |||||
| سعد زنگی، ز اعتقاد که داشت | در حق شیخ افترا انگاشت | |||||
| کرد روزی مگر عیادت شیخ | دید حالی که بود عادت شیخ | |||||
| دلبری دید، همچو بدر منیر | چیست در بر گرفته پای فقیر | |||||
| چون اتابک به چشم خویش بدید | از حیا زیر لب همی خندید | |||||
| بود نزدیک شیخ سوزنده | منقلی پر ز آتش آکنده | |||||
| پایها از کنار آن مهوش | چست در زد به منقل آتش | |||||
| گفت: چشمم اگر چه حیران است | پای را پیش هر دو یکسان است | |||||
| آتش از تن نصیب خود طلبد | سوزش مغز بیخرد طلبد | |||||
| گل آتش به پیش ابراهیم | وز تجلی نسوخت جسم کلیم | |||||
| نظر ما به چشم تو جانی است | میل دل را نتیجه روحانی است | |||||
| نظری ، کز سر صفا آید | به طبیعت مگر نیالاید | |||||
| گر تو را نیست با غمش کاری | دایما من مقیدم، باری | |||||