فخرالدین عراقی (فصل ششم)/پسری داشت شحنهی تبریز
ظاهر
| پسری داشت شحنهی تبریز | حسن او دلفریب و شورانگیز | |||||
| خلعت ذات او، ز موزونی | صورت لطف و صنع بیچونی | |||||
| شیخ عالم، امام غزالی | آن جهان علوم را والی | |||||
| گشت آگاه زان گزیده خصال | صفتش فهم کرد از استدلال | |||||
| خبر حسن او به شیخ رسید | صبر و آرام از دلش برمید | |||||
| اسب عزم از زمین ری زین کرد | میل دیدار آن نگارین کرد | |||||
| از می اشتیاق او شد مست | پای در ره نهاد و دل بردست | |||||
| چون به نزدیک شهر رفت فقیر | عرضه کردند حال او به امیر | |||||
| گفت شحنه که: باشد آن سالوس | به امید آمد و شود مایوس | |||||
| شیخ صورت پرست و زراق است | شهرهی شید اندر آفاق است | |||||
| مگذارید اندرین شهرش | تا رود باز پس، کشد زهرش | |||||
| قاصدی شد ز شهر بر سر راه | کرد از آن حال شیخ را آگاه | |||||
| چون که بشنید شیخ صاحب درد | در دو فرسنگ شهر منزل کرد | |||||
| چون به جیب افق فرو شد هور | روشنی شد ز صحن عالم دور | |||||
| شد به خرگه، هوای بستر کرد | دامن خیمه پر ز گوهر کرد | |||||
| شحنه را نیز خواب در پیچید | گوش کن تا که او به خواب چه دید: | |||||
| دید در خواب، کش رسول خدا | داد مشتی مویز و گفت او را: | |||||
| بستان این مویز و رو حالی | خود ببر پیش شیخ غزالی | |||||
| چون درآمد به صبح شحنه ز خواب | بر گرفت آن مویز و کرد شتاب | |||||
| شیخ چون دید شحنه را از دور | در پی افتاده آن سرشته ز نور | |||||
| پیش از آن کش به نزد خویش آورد | طبق پر مویز پیش آورد | |||||
| کانچه امشب نبی بر تو گذاشت | هان! نشانش ازین طبق برداشت | |||||
| متاله روان راه اله | به مویزی جهان برند از راه | |||||
| حسن را صورتی مبین و مدان | به مویزی ز راه باز ممان | |||||
| باصره، چون که با کمال بود | لذتش راتب جمال بود | |||||
| گر طبیعت چشیدنش خواهد | بیند و هم رسیدنش خواهد | |||||
| سیب سیمین برای چیدن نیست | زو نصیب تو غیر دیدن نیست | |||||