فخرالدین عراقی (فصل سوم و چهارم)/بود معروف زادهای عاقل
ظاهر
| بود معروف زادهای عاقل | مستعد و محصل و فاضل | |||||
| کرده تحصیل علم حکمت و شرع | طالب اصل کار و تارک فرع | |||||
| مرد سالک، جوان صاحب درد | رخ سوی خانقاه شبلی کرد | |||||
| به ارادت درآمد از در او | تا رهاند ز بار خود سر او | |||||
| شیخ شبلی ز عالم تجرید | عشق فرمود اولا به مرید | |||||
| گفتش: اول به حسن عاشق شو | وندر آن عشق نیک صادق شو | |||||
| پس بیا، چون صفات شد حاصل | تا رسانم تو را به عالم دل | |||||
| چون مرید آن سخن شنید از شیخ | این اشارت به جان خرید از شیخ | |||||
| امر شیخش چو آن چنان آمد | به خرابات عاشقان آمد | |||||
| گوش کن تا:، چها مقدر فرد | در کرامات شیخ تعبیه کرد | |||||
| چون که از خانقه برون آمد | بوی شوقش به اندرون آمد | |||||
| در گذرگه کسی که اول دید | دل بدو داد و عشق او بخرید | |||||
| حسن او را به چشم عشق بدید | عشق او بر وجود خویش گزید | |||||
| زو دماغ دلش معطر شد | در دلش عشق او مقرر شد | |||||
| گشت ناگاه از هوای دلش | بسته در دام عشق پای دلش | |||||
| وان که بربود ناگهان دل وی | به خرابات رفت و او در پی | |||||
| بخرابات رفت و سر بنهاد | با خراباتیان خراب افتاد | |||||
| قرب سالی مرید عاشق مست | در خرابات بود باده به دست | |||||
| ز آتش عشق دوست میجوشید | بادهی عشق او همی نوشید | |||||
| چون خودی خودش ز یاد برفت | خرمنش جملگی به باد برفت | |||||
| عشق «اویی» او ازو بربود | او نه معدوم ماند و نه موجود | |||||
| شیخ شبلی به چشم حال بدید | که به غایت رسید کار مرید | |||||
| از خراباتیش طلب فرمود | نقد آن عشق را عیار افزود | |||||
| زان مجازش حقیقی بنمود | قفل غم از در دلش بگشود | |||||
| زان میانش به خلوتی بنشاند | کاندر آن لوح سر عشق بخواند | |||||
| مرد عاشق چو پیر خلوت شد | از می مهر مست حضرت شد | |||||
| چون که در راه عشق صادق شد | مقتدای هزار عاشق شد | |||||