فخرالدین عراقی (فصل دوم)/بود در کنج خانه صبح دمی
ظاهر
| بود در کنج خانه صبح دمی | خاطر من بخود فتاده دمی | |||||
| غزلی دلپذیر میگفتم | درر از عشق دوست میسفتم | |||||
| نفسی وصف یار میراندم | ساعتی لوح دوست میخواندم | |||||
| دل ز احوال نیک و بد آزاد | هر زمانم نتیجهای میداد | |||||
| عقل گردون نورد گردنکش | جمع کرده دل از چهار وز شش | |||||
| فکر عالم نمای معنی خوان | در دماغ خیال سرگردان | |||||
| ذوق لذت شناس شاهد باز | کرده در عشق نغمهها آغاز | |||||
| طبع رعناگرای شیرین کار | کرده حسن عروس فکر نگار | |||||
| کلک نقاش خوی معنی جوی | کرده معنی روان، چو آب به جوی | |||||
| خامهی نقشبند چابک دست | بتکی چند را صور میبست | |||||
| آمد از عالم خفا به ظهور | یک یک از دل معانی مستور | |||||
| در چنان حالتی که جان لرزد | دوست ناگاه حلقه بر در زد | |||||
| صوت بر در زنان، ز قرع هوا | از ره گوش هوش گفت مرا: | |||||
| خیز و بگشای در، که یار آمد | میوه از شاخ عمر بار آمد | |||||
| بی خبر گشت عقل سرمستم | بیخود از جای خود برون جستم | |||||
| بگشودم درش، چو رخ بنمود | در جنت به روی من بگشود | |||||
| اندر آمد، ز ماه تابانتر | ز سهی سرو بس خرامانتر | |||||
| سایهی غم برفت از سر من | کافتاب اندر آمد از در من | |||||
| بر رخش همچو موی آشفتم | مست و حیران شدم بدو گفتم: | |||||
| وه! که بس خوب و دلکش آمدهای | مرحبا! مرحبا! خوش آمدهای | |||||
| بس لطیفی و نیک زیبایی | حوری و از بهشت میآیی | |||||
| آدمی را چنین نباشد نور | ملکی؟ یا پری؟ بتی؟ یا حور؟ | |||||
| تا جهان است، مثل تو قمری | در نیامد به دلبری ز دری | |||||
| چه ملک پیکری! بنام ایزد | کفریدت ز روح تام ایزد | |||||
| ماه رویی و آفتاب جبین | آدمیزاده کسی ندید چنین | |||||
| لب لعلش، کزو زنم لبیک | کرد اشارت که: «السلام علیک» | |||||
| گفتمش: صد دلت فدای سلام | «و علیک السلام و الاکرام» | |||||
| از شراب غرور خوبی مست | موزه بر کند و ساعتی بنشست | |||||
| سوی اشعار گفته مینگرید | این غزل بر ورق نوشته بدید: | |||||