عقل سرخ
رسالهٔ فارسی
عقل سرخ
از
که از روی یک نسخه خطی هفتصدساله
بکوشش
مهدی بیانی
(رئیس فرهنگ اصفهان)
بچاپ رسیده است
آذرماه ۱۳۱۹
چاپخانه عرفان
سرآغاز
دو سال پیش هنگامیکه من بنده افتخار خدمتگزاری کتابخانه ملی تهران را داشتم، از محتویات یک مجموعهٔ پر بهای کتابخانهٔ ملی که تاریخ تحریر آن سال ۶۵۹ است، دو رسالهٔ فارسی بنام: «روزی با جماعت صوفیان» و «رساله فی حالة الطفولیة» از شیخ شهابالدین سهروردی را که تا آنروز چاپ و نشر نشده بود بیرون نویس کرده در مهر ماه ۱۳۱۷ در تهران بچاپ رسانیدم.
بطوریکه در سرآغاز آن دو رساله نگاشتهام پاره ای از رسالههای فارسی شیخ سهروردیرا خاور شناسان باختر زمین بعین یا بترجمه نشر کردهاند و دو رسالهای که نام آنها را بردم در دسترس آنها نبوده است که من خود چاپ آنها را بعهده گرفتم.
پس از نشر این دو رساله با آقای هانری کربن خاورشناس فرانسوی که بازجوئیهای فراوانی در زندگانی و آراء فلسفی سهروردی نمودهاند بدون اینکه یکدیگر را دیده باشیم بتوسط آقای ماسین ین استاد فرانسوی که سال پیش نیز یکبار بایران آمده بودند، آشنا شدم و چند نامه میان ما رد و بدل شد که بیشتر مفاد آنها بررسی و پرسش از آراء فلسفی و تألیفات سهروردی بود. نام مجموعه ای که نگارنده در مقدمهٔ دو رساله فارسی برده بودم طرف توجه مخصوص آقای هانری کربن شد و در یکی از نامه های خود فهرست رسالههای آن مجموعه را از من درخواستند و من آن فهرست را تهیه کرده نزد ایشان فرستادم.
از اینکه رسالهٔ فارسی «عقل سرخ» شیخ سهروردی در این مجموعه بود آقای کربن اظهار خوشنودی بسیار کرده و در آخرین نامهٔ ایشان که از اسلامبول فرستاده بودند و بمن بنده رسید خبر وجود این رساله را چون مژده ای گرفته و مرا مطمئن ساخته بودند که از این رساله نسخهای در پاریس یا اسلامبول وجود ندارد و حتی در کتابخانه های دیگر نیز از آن سراغ ندارند.
هنگامیکه این نامهٔ آقای کربن رسید این بنده سه ماه بود که در اصفهان بخدمتگزاری فرهنگ پرداخته بودم و شوق بررسی در این رساله مرا سخت در اندیشه افکنده بود تا در تاریخ ۲۹ ابانماه برای مدت یکهفته از طرف پایگاه وزارت فرهنگ بتهران فرا خوانده شدم. ازین هنگام استفاده کرده در تهران با شوری بمجموعهٔ نامبرده بررسی کردم و رسالهٔ «عقل سرخ» آنرا با چشم خریداری نگریستم و بسیار پژمرده شدم وقتی دیدم که این رساله ناقص و ناتمام و مشوش است. با یک نظر و دقت قانع نشده از سر تا بن مجموعه را بدقت مطالعه کردم تا معلومم شد جز سه سقطی که در آنست برخی از برگهای کتاب نیز مشوش و پریشان است. همین پریشانی مجموعه، خاطرم را مجموع ساخت و امیدوار شدم که شاید بتوانم این گوهر گم شده را در همان گنج بدست آورم و با آنکه مجموعه نه شمارهٔ صفحه و نه پای صفحه ای دارد وقت ها کوشش کردم و بسی از وقت تنگی که در تهران داشتم صرف آن کردم و برگها را پس و پیش نمودم تا سرانجام این رساله را بهم انداختم و آنرا کامل و مجموعه را بصورت حاضر تکمیل ساختم و از آن یکنسخه رونویس کردم و هفتهٔ بعد آنرا چون ارمغانی بسپاهان آوردم و اینجا آنرا بچاپ رسانیده زیر دیده اهل نظر نهادم.
(اصفهان — بتاریخ ۱۹/۹/۱۹) مهدی بیانی
هذه رسالة موسومة بعقل سرخ
للشیخ الالهی الربانی شهاب الدین السهروردی
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد باد ملکی را که هر دو جهان در تصرف اوست. بود هر که بود از بود او بود. و هستی هر که هست از هستی اوست. بودن هر که باشد از بودن او باشد. هو الاول والاخر والظاهر والباطن و هو بکل شیء بصیر. و صلوات و تحیات بر فرستادگان او بخلق خصوصاً بر محمد مختار که نبوت را ختم بذو کردند و بر صحابه و علماء دین رضوان الله علیهم اجمعین.
دوستی از دوستان عزیز مرا سؤال کرد که مرغان زبان یکدیگر دانند؟ گفتم بلی دانند. گفت ترا از کجا معلوم گشت؟ گفتم در ابتداء حالت چون مصور بحقیقت خواست کی نیست مرا پدید کند مرا در صورت بازی افرید و در آن ولایت که من بودم دیگر بازان بودند ما با یکدیگر سخن گفتیم و شنیدیم و سخن یکدیگر فهم می کردیم گفت انگه حال بدین مقام چگونه رسید؟ گفتم روزی صیادان قضا و قدر دام تقدیر باز گسترانیدند و دانهٔ ارادت در انجا تعبیه کردند و مرا بدین طریق اسیر گردانیدند پس از ان ولایت که آشیان ما بود بولایتی دیگر بردند انگه هر دو چشم من بر دوختند و چهار بند مخالف بر من نهادند و ده کس را بر من موکل کردند پنج را روی سوی من و پشت بیرون و پنج را پشت سوی پشت [من و روی بیرون] این پنج که روی سوی من داشتند و پشت ایشان بیرون آنگه مرا در عالم تحیر بداشتند چندانک اشیان خویش و ان ولایت و هرچ معلوم من بود فراموش کردم میپنداشتم که خود من پیوسته چنین بودهام. چون مدتی بر این بر امد قدری چشم من باز گشودند بدان قدر چشم مینگریستم چیزها میدیدم که دیگر ندیده بودم و ان عجب می داشتم تا هر روز بتدریج قدری چشم من زیادت باز میکردند و من چیزها میدیدم که در آن شگفت می ماندم عاقبت تمام چشم من باز کردند و جهانرا بدین صفت که هست بمن نمودند من در بند مینگریستم که بر من نهاده بودند و در موکلان با خود میگفتم که گویی هرگز بود که این چهار بند مختلف از من بردارند و این موکلان را از من فرو گردانند و بال من گشوده شود چنانک لحظهٔ در هوا طیران کنم و از قید فارغ شوم. تا بعد از مدتی روزی این موکلان را از خود غافل یافتم گفتم به ازین فرصت نخواهم یافتن بگوشهٔ فرو خزیدم و همچنان با بندلنگان روی سوی صحرا نهادم در آن صحرا شخصی را دیدم که می آمد فرا پیش رفتم و سلام کردم بلطفی هرچ تمامتر جواب فرمود چون در آن شخص بنگریستم محاسن و رنگ و روی وی سرخ بود پنداشتم که جوانست گفتم ای جوان از کجا میآیی؟
گفت ای فرزند این خطاب خطاست من اولین فرزند آفرینشم تو مرا جوان همی خوانی؟
گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته است؟ گفت محاسن من سپید است و من پیری نورانیم اما آنکس که ترا در دام اسیر گردانید و این بندهاء مختلف بر تو نهاد و این موکلانرا بر تو گماشت مدتهاست تا مرا در چاه سیاه انداخت این رنگ من که سرخ میبینی از انست اگر نه من سپیدم و نورانی و هر سپیدی که نور بازو تعلق دارد چون با سیاه امیخته شود سرخ نماید چون شفق اول شام یا آخر صبح که سپید است و نور آفتاب بازو متعلق و یک طرفش با جانب نور است که سپید است و یک طرفش با جانب چپ که سیاهست پس سرخ می نماید و جرم ماه بدر وقت طلوع که اگر چه نور او عاریتی است اما هم بنور موصوفست و یک جانب او با روز است و یک جانبش با شب سرخ نماید و چراغ همین صفت دارد زیرش سپید باشد و بالا بر دود سیاه میان آتش و دود سرخ نماید و این را نظیر و مشابه بسیار ست.
پس گفتم ای پیر از کجا میآیی؟
گفت از پس کوه قاف که مقام من انجاست و آشیان تو نیز آنجایگه بود اما تو فراموش کردهٔ.
گفتم این جایگه چه میکردی؟
گفت من سیاحم پیوسته گرد جهان گردم و عجایبها بینم.
گفتم از عجایبها در جهان چه دیدی؟
گفت هفت چیز: اول کوه قاف که ولایت ماست، دوم گوهر شب افروز، سیم درخت طوبی، چهارم دوازده کارگاه، پنجم زره داودی، ششم تیغ بلارک، هفتم چشمه زندگانی.
گفتم مرا ازین حکایتی کن.
گفت اول کوه قاف گرد جهان درآمده است و یازده کوهست و تو چون از بند خلاص یابی انجا که خواهی رفت زیرا که ترا از آنجا آورده اند و هر چیزی که هست عاقبت با شکل اول رود.
پرسیدم که بدانجا راه چگونه برم؟
گفت راه دشوارست اول دو کوه در پیش است هم از کوه قاف یکی گرم سیرست و دیگری سرد سیر و حرارت و برودت آن مقام را حدی نباشد.
گفتم سهلست بدین کوه که گرم سیرست زمستان بگذرم و بدان کوه که سرد سیرست بتابستان؟
گفت خطا کردی هواء آن ولایت در هیچ فصل بنه گردد.
پرسیدم که مسافت این کوه چند باشد؟
گفت چندانک روی باز به مقام اول توانی رسیدن چنانک پرگار که یک سر ازو برین نقطهٔ مرکز بود و سری دیگر برخط و چندانک گردد هم باز بدانجا رسد که اول از آنجا رفته باشد.
گفتم که این کوه ها را سوراخ توان کردن و از سوراخ بیرون رفتن؟ گفت سوراخ هم ممکن نیست اما آنکس که استعداد دارد بی آنک سوراخ کند بلحظهٔ تواند گذشتن همچون روغن بلسان که اگر کف دست برابر افتاب بداری تا گرم شود و روغن بلسان قطرهٔ بر کف چکانی از بشت دست بدراید بخاصیتی که در ویست. پس اگر تو نیز خاصیت گذشتن از آن کوه حاصل کنی بلمحهٔ از هر دو کوه بگذری. گفتم آن خاصیت چگونه توان حاصل کردن؟
گفت در میان سخن بگویم اگر فهم کنی.
گفتم چون ازین دو کوه بگذرم آن دیگر را آسان باشد یا نه؟
گفت اسان باشد اما اگر کسی داند بعضی خود بیوسته درین دو کوه اسیر مانند و بعضی بکوه سیم رسند و آنجا قرار گیرند بعضی بچهارم و پنجم و این چنین تا یازدهم هر مرغ که زیرکتر باشد پیشتر شود. گفتم چون شرح کوه قاف کنی حکایت گوهر شب افروز کن.
گفت گوهر شب افروز هم در کوه قافست اما در کوه سیم است و از وجود او شب تاریک روشن شود اما پیوسته بریک حال نماند روشنی او از درخت طوبی است هر وقت که در برابر درخت طوبی باشد ازین طرف که توی تمام روشنی نماید همچو گوی گرد روشن چون پارهٔ از آن سوءتر افتد که بدرخت طوبی نزدیکتر باشد قدری از دایره او سیاه نماید و باقی همچنان روشن و هر وقت که بدرخت طوبی نزدیکتر میشود از روشنی قدری سیاه نماید سوی این طرف که توی اما سوی درخت طوبی همچنان یک نیمهٔ او روشن باشد چون تمام در پیش درخت طوبی افتد تمام سوی تو سیاه نماید و سوی درخت طوبی روشن باز چون از درخت درگذرد قدری روشن نماید و هرچ از درخت دورتر میافتد سوی تو روشنی وی زیادت مینماید نه انچ نور در ترقیست اما جرم وی نور بیشتر می گیرد و سیاهی کمتر میشود و همچنین تا باز در برابر میافتد انگه تمام جرم وی نور گیرد و این را مثال انست که گویی را سوراخ کنی در میان و چیزی بدان سوراخ بگذرانی انگه طاسی پراب کنی و این گوی را بر سران طاس نهی چنانک یک نیمهٔ گوی در اب بود اکنون در لحظهٔ ده بار همه اطراف گوی را آب رسیده باشد اما اگر کسی انرا از زیر اب بیند پیوسته یک نیمهٔ گوی در آب دیده باشد باز اگر ان بیننده که راست از زیر میان طاس میبیند پارهٔ از آن سوءتر بیند که میان طاس است یک نیمهٔ گوی نتواند دیدن در اب که ان قدر که او از میان طاس میل سوی طرفی گیرد بعضی از ان گوی که در مقابلهٔ دیدهٔ بیننده نیست نتوان دیدن اما بعوض ان ازین دیگر طرف قدری از آب خالی بیند و هرچ نظر سوی کنار طاس بیشتر می کند در اب کمتر میبیند و از اب خالی باز چون بالا، کنار طاس بنگرد در آب کمتر بیند و از آب خالی بیشتر تا تمام در میانهٔ بالا، طاس گوی را تمام بنگرد آنجا تمام گوی از اب خالی بیند اگر کسی گوید که زیر طاس خود نه اب توان دیدن و نه گوی، ما بدان تقدیر می گوییم که بتواند دیدن طاس از ابگینه بود یا از چیزی لطیف تر اکنون انجا که گویست و طاس بیننده گرد هر دو بر میاید تا این چنین میتواند دید اما انجا گوهر شب افروز و درخت طوبی هم بر مثل گرد بیننده بر می اید.
بس پیر را گفتم درخت طوبی چه چیزست و کجا باشد؟
گفت درخت طوبی درختی عظیم است هر کس که بهشتی بود چون ببهشت رود ان درخت را در بهشت بیند و در میان این یازده کوه که شرح دادیم کوهیست او در ان کوهست.
گفتم انرا هیچ میوه بود؟
گفت هر میوهٔ که تو در جهان میبینی بران درخت باشد و این میوهها که پیش تست همه از ثمرهٔ اوست، اگر نه آن درخت بودی، هرگز پیش تو نه میوه بودی و نه درخت و نه ریاحین و نبات.
گفتم میوه و درخت و ریاحین با او چه تعلق دارد؟
گفت سیمرغ آشیانه بر سر طوبی دارد بامداد سیمرغ از اشیان خود بدراید و پر بر زمین باز گستراند از اثر پر او میوهٔ بر درخت پیدا شود و نبات بر زمین.
پیر را گفتم شنیدم که زال را سیمرغ پرورد و رستم اسفندیار را بیاری سیمرغ کشت. پیر گفت بلی درست است.
گفتم چگونه بود؟
گفت چون زال از مادر در وجود امد رنگ موی و رنگ روی سپید داشت. پدرش سام بفرمود که ویرا بصحرا اندازند و مادرش نیز عظیم از وضع حمل وی رنجیده بود. چون بدید که پسر کریه لقاست هم بدان رضا داد، زال را بصحرا انداخت. فصل زمستان بود و سرما، کس را گمان نبود که یک زمان زنده ماند. چون روزی چند برین برامد مادرش از آسیب فارغ کشت. شفقت فرزندش در دل امد گفت یک باری بصحرا شوم و حال فرزند به بینم. چون بصحرا شد فرزند را دید زنده و سیمرغ ویرا زیر بر گرفته، چون نظرش بر مادر افتاد تبسمی بکرد مادر ویرا در بر گرفت و شیر داد خواست که سوی خانه ارد، باز گفت تا معلوم نشود که حال زال چگونه بوده است که این چند روز زنده ماند سوی خانه نشوم. زال را بهمان مقام زیر پرّ سیمرغ فروهشت و او بدان نزدیکی خود را پنهان کرد. چون شب درامد و سیمرغ از ان صحرا منهزم شد، آهوی بر سر زال امد و پستان در دهان زال نهاد. چون زال شیر بخورد خود را بر سر زال بخوابانید چنانک زال را هیچ آسیب نرسید. مادرش برخاست و آهو را از سر بسر دور کرد و پسر را سوی خانه اورد.
پیر را گفتم آن چه سرّ بوده است؟
پیر گفت من من این حال از سیمرغ پرسیدم. سیمرغ گفت زال در نظر طوبی بدنیا امد ما نگذاشتیم که هلاک شود، اهو بره را بدست صیاد باز دادیم و شفقت زال در دل او نهادیم تا شب ویرا پرورش می کرد و شیر میداد و بروز خودمنش زیر پر میداشتم. گفتم حال رستم و اسفندیار؟
گفت چنان بود که رستم از اسفندیار عاجز ماند و از خستگی سوی خانه رفت. پدرش زال پیش سیمرغ تضرعها کرد، و در سیمرغ ان خاصیت است که اگر ایینهٔ یا مثل ان برابر سیمرغ بدارند هر دیده که در ان اینه نگرد خیره شود. زال جوشنی از آهن بساخت چنانک جمله مصقول بود و در رستم پوشانید و خودی مصقول بر سرش نهاد و ایینهاء مصقول بر اسبش بست. انگه رستم را از برابر سیمرغ در میدان فرستاد. اسفندیار را لازم بود در پیش رستم امدن. چون نزدیک رسید پرتو سیمرغ بر جوشن و اینه افتاد، از جوشن و اینه عکس بر دیدهٔ اسفندیار آمد، چشمش خیره شد، هیچ نمیدید. توهم کرد و پنداشت که زخمی بهر دو چشم رسید زیرا که دگران بدیده بود از اسب در افتاد و بدست رستم هلاک شد. پنداری آن دو پاره گز که حکایت کنند دو پر سیمرغ بود.
پیر را پرسیدم که گویی در جهان همان یک سیمرغ بوده است؟
گفت انک ندانند چنین پندارد و اگر نه هر زمان سیمرغی از درخت طوبی بزمین اید و اینکه در زمین بود منعدم شود معاًمعاً، چنانک هر زمان سیمرغی نباید این چه باشد نماند و همچنانک سوی زمین میاید سیمرغ از طوبی سوی دوازده کارگاه میرود.
گفتم ای پیر این دوازده کارگاه چه چیزست؟
کفت اول بدانک، پادشاه ما چون خواست که ملک خویش آبادان کند اول ولایت ما آبادان کرد، پس ما را در کار انداخت و دوازده کارگاه را بنیاد فرمود و در هر کارگاهی شاگردی چند بنشاند. پس ان شاگردانرا در کار انداخت تا زیر ان دوازده کارگاه، کارگاهی دیگر پیدا گشت و استادی را درین کارگاه بنشاند. پس ان استاد را بکار فروداشت، تا زیر ان کارگاه اول کارگاهی دیگر پدید امد. انگه استاد دوم را همچنان کار فرمود، تا زیر کارگاه دوم کارگاهی و استادی دگر، و همچنان تا هفت کارگاه و در هر کارگاهی استادی معین گشت. انگه آن شاگردانرا که در دوازده خانه بودند هر یکی را خلعتی داد. پس آن استاد اول را همچنان خلعت داد و دو کارگاه از آن دوازده کارگاه بالا بوی سپرد و دوم استاد را همچنان خلعت داد و از آن دوازده کارگاه دیگر دو بدو سبرد و سوم را نیز همچنان و چهارم استاد را خلعت داد کسوتی زیباتر از همه، و او را یک کارگاه داد از آن دوازده کارگاه بالا، اما فرمود تا بر دوازده نظر دارند، پنجم و ششم را همچنانک اول را و دوم را و سوم را داده بود هم بر ان قرار داد. چون نوبت بهفتم رسید از ان دوازده یک کارگاه مانده بود بوی داد و او را هیچ خلعت نداد. استاد هفتم فریاد براورد که هر استادی را دو کارگاه باشد و مرا یک کارگاه و همه را خلعت باشد و مرا نبود. بفرمود تا زیر کارگاه او دو کارگاه بنیاد کنند و حکمش بدست وی دهند و زیر همه کارگاهها، مزرعهٔ اساس افکند بدو عاملی آن مزرعه هم باستاد هفتم دادند و بر ان قرار دادند که از کسوت زیباء استاد چهارم پیوسته نیمچهٔ براتی بدین استاد هفتم دهند و کسوت ایشان هر زمان از نو یکی دیگر بود، همچو شرح سیمرغ که دادیم.
گفتم ای پیر درین کارگاهها چه بافند؟
گفت بیشتر دیبا بافند و از هر چیزی که فهم کس بدان برسد و زره داودی نیز هم درین کارگاهها بافند.
گفتم ای پیر زره داودی چه باشد؟ گفت زره داودی این بندهاء مختلف است که بر تو نهاده اند،
گفتم این چگونه می کنند؟
گفت در هر سه کارگاه از ان دوازده کارگاه بالا یک حلقه کنند بدان دوازده در چهار حلقهٔ ناتمام کنند پس ان چهار حلقه را برین استاد هفتم عرض دهند تا هر یکی بر وی عملی کند. چون بدست هفتمین استاد افتد سوی مزرعه فرستند و مدتها ناتمام بمانند، انگه چهار حلقه در یک حلقه اندازند و حلقها جمله سفته بود پس همچو تو بازی اسیر کنند و آن زره در گردن وی اندازند تا در گردن وی تمام شود.
از پیر برسیدم که هر زرهی چند حلقه بود؟
گفت اگر بتوان گفتن که عمان چند قطره باشد، پس بتوان شمردن که هر زرهی را چند حلقه باشد.
گفتم این زره بچه شاید از خود دور کردن؟
گفتم بتیغ بلارک.
گفتم تیغ بلارک کجا بدست آید؟
گفت در ولایت ما جلادی است ان تیغ در دست ویست و معین است که هر زرهی که چند مدت وفا کند، چون مدت بآخر رسد ان جلاد تیغ بلارک چنان زند که جمله حلقها از یکدیگر جدا افتند.
برسیدم پیر را که بپوشندهٔ زره که آسیب رسد تفاوت باشد؟
گفت تفاوتست. گفت بعضی را آسیب چنان رسد که اگر کسی را صد سال عمر شد و در اثناء عمر پیوسته ان اندیشد که گو هر کدام رنج صعبتر بود و هر رنج که ممکن بود در خیال ارد، هرگز باسیب زخم تیغ بلارک خاطرش نرسیده باشد اما بعضی را آسان تر بود.
گفتم ای پیر چه کنم تا آن رنج بر من سهل بود؟ گفت چشمهٔ زندگانی بدست اور و از ان چشمه آب بر سر ریز تا این زره بر تن تو بریزد و از زخم تیغ ایمن باشی کی ان آب این زره را تنگ کند و چون زره تنگ بود زخم تیغ آسان بود.
گفتم ای پیر این چشمه زندگانی کجاست؟
گفت در ظلمات، اگر آن میطلبی خضروار پای افزار در پای کن و راه توکّل پیش گیر تا بظلمات رسی.
گفتم راه از کدام جانیست؟
گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری.
گفتم نشان ظلمات چیست؟
گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمیدانی، انکس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی بچشم ندیده. پس اوّلین قدم راه روان اینست و ازینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی کسی بدین مقام رسد ازینجا تواند بود که پیش رود. مدّعی چشمهٔ زندگانی در تاریکی بسیار سر گردانی بکشد اگر اهل ان چشمه بود بعاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند پس او را پی آن روشنائی نباید گرفتن که آن روشانائی نوریست از آسمان بر سر چشمهٔ زندگانی اگر راه برد و بدان چشمه غسل برارد از زخم تیغ بلارک ایمن گشت.
شعر
| بتیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی | ||||||
| که از شمشیر تو لختی نشان ندهد کسی احیا | ||||||
هر که بدان چشمه غسل کند هرگز محتلم نشود. هر که معنی حقیقت یافت بدان چشمه رسد. چون از چشمه بر امد استعداد یافت چون روغن بلسان که اگر کف برابر افتاب بداری و قطرهٔ از ان روغن بر کف چکانی از پشت دست بدراید. اگر خضر شوی از کوهٔ قاف اسان توانی گذشتن.
چون با آن دوست عزیز این ماجرا بگفتم ان دوست گفت تو انی بازی که در دامی و صید می کنی، اینک مرا بر فتراک بند کی صیدی بد نیستم
| من آن بازم که صیادان عالم | همه وقتی بمن محتاج باشند | |||||
| شکار من سیه چشم اهوانند | که حکمت چون سرشک از دیده پاشند | |||||
| بپیش ما ازین الفاظ دورند | بنزد ما ازین معنی تراشند | |||||
تمت الرسالة بحمد الله و حسن توفیقه و الصلوة علی خیر خلقه محمد و آله اجمعین
| این اثر در ایران، کشوری که برای اولین بار در آنجا منتشر شده است، در مالکیت عمومی قرار دارد. همچنین در ایالات متحده هم طبق بخشنامه 38a دفتر حق تکثیر ایالات متحده در مالکیت عمومی قرار دارد. در مورد اشخاص حقیقی این بدین معنا است که مؤلف این اثر قبل از ۳۱ مرداد ۱۳۵۹ درگذشته یا اینکه از تاریخ مرگش بیش از ۵۰ سال گذشته است. در مورد اشخاص حقوقی نیز نشان دهنده این است از تاریخ اولین انتشار اثر بیش از ۳۰ سال گذشته است. |