عقل سرخ

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

عقل سرخ نام یک داستان فلسفی نوشته شیخ اشراق است که در آن مطالب فلسفی و عرفانی با قلم داستانی و رمزگونه بیان شده است. سهروردی به پیروی از ابوعلی سینا دست به نوشتن این گونه از داستان‌های تمثیلی زده است در واقع رساله‌های عرفانی سهروردی دنباله و مکمل حکایت‌های فلسفی - عرفانی ابوعلی سینا است.

به کوشش: علی علی‌بابایی درمنی

متن[ویرایش]

[هذه رسالة موسومة بعقل سرخ للشیخ الالهی الرّبانی شهاب الدین السهروردی‏] بسم اللّه الرّحمن الرّحیم (۱) حمد باد ملکی را که هر دو جهان در تصرّف اوست. بود هر که بود از بود او بود و هستی هر که هست از هستی اوست. بودن هر که باشد از بودن او باشد، «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ عَلِیمٌ» و صلوات و تحیّات بر فرستادگان او بخلق خصوصاً بر محمّد مختار که نبوّت را ختم بدو کرد و بر صحابه و علمای دین رضوان اللّه علیهم اجمعین.

(۲) دوستی از دوستان عزیز مرا سؤال کرد که مرغان زبان یکدیگر دانند؟ گفتم بلی دانند. گفت ترا از کجا معلوم گشت؟ گفتم در ابتدای حالت چون مصوّر بحقیقت خواست که بنیت مرا پدید کند مرا در صورت بازی آفرید، و در آن ولایت که من بودم دیگر بازان بودند. ما با یکدیگر سخن گفتیم و شنیدیم و سخن یکدیگر فهم می‌کردیم. گفت آنگه حال بدین مقام چگونه رسید؟ گفتم روزی صیّادان قضا و قدر دام تقدیر بازگسترانیدند و دانه ارادت در آنجا تعبیه کردند و مرا بدین طریق اسیر گردانیدند، پس از آن ولایت که آشیان ما بود بولایتی دیگر بردند. آنگه هر دو چشم من بردوختند و چهار بند مختلف نهادند و ده کس را بر من موکّل کردند، پنج را روی سوی من و پشت بیرون و پنج را پشت سوی من و روی بیرون [این پنج که روی سوی من داشتند و پشت ایشان بیرون‏]، آنگه مرا در عالم تحیّر بداشتند چنان‌که آشیان خویش و آن ولایت و هر چه معلوم بود فراموش کردم، و می‌پنداشتم که من پیوسته خود چنین بوده‌ام.

(۳) چون مدّتی بر این آمد قدری چشم من بازگشودند، بدان قدر چشم می‌نگریستم، چیزها می‌دیدم که دیگر ندیده بودم و آن عجب می‌داشتم تا هر روز بتدریج قدری چشم من زیادت باز می‌کردند و من چیزها می‌دیدم که در آن شگفت می‌ماندم. عاقبت تمام چشم من باز کردند و جهان را بدین صفت که هست بمن نمودند. من در بند می‌نگریستم که بر من نهاده بودند و در موکّلان، با خود می‌گفتم گوئی هرگز بود که این چهار بند مختلف از من بردارند و این موکّلان را از من فرو گردانند و بال من گشوده شود چنان‌که لحظه‌ای در هوا طیران کنم و از قید فارع شوم؟ (۴) تا بعد از مدتی روزی این موکّلان را از خود غافل یافتم. گفتم به ازین فرصت نخواهم یافتن، بگوشه‌ای فرو خزیدم و همچنان با بند لنگان روی سوی صحرا نهادم. در آن صحرا شخصی را دیدم که می‌آمد، فرا پیش رفتم و سلام کردم بلطفی هر چه تمامتر، جواب فرمود. چون در آن شخص نگریستم محاسن و رنگ و روی وی سرخ بود. پنداشتم که جوانست، گفتم ای جوان از کجا می‌آئی؟ گفت ای فرزند این خطاب بخطاست، من اوّلین فرزند آفرینشم، تو مرا جوان همی‌خوانی؟ گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته است؟ گفت محاسن من سپید است و من پیری نورانیم. امّا آن کس که ترا در دام اسیر گردانید و این بندهای مختلف بر تو نهاد و این موکّلان بر تو گماشت، مدّتهاست تا مرا در چاه سیاه انداخت. این رنگ من که سرخ می‌بینی از آنست، اگر نه من سپیدم و نورانی؛ و هر سپیدی که نور بازو تعلّق دارد چون با سیاه آمیخته شود سرخ نماید چون شفق اوّل شام یا آخر صبح که سپید است و نور آفتاب باز و متعلّق و یک طرفش با جانب نور است که سپید است و یک طرفش با جانب چپ که سیاهست، پس سرخ می‌نماید؛ و جرم ماه بدر وقت طلوع اگر چه نور او عاریتی است امّا هم بنور موصوفست و یک جانب او با روز است و یک جانبش با شب، سرخ نماید؛ و چراغ همین صفت دارد، زیرش سپید باشد و بالا بر دود «سیاه، میان آتش و دود سرخ نماید و این را نظیر و مشابه بسیار است.

(۵) پس گفتم ای پیر از کجا می‌آئی؟ گفت از پس کوه قاف که مقام من آنجاست و آشیان تو نیز آن جایگه بود امّا تو فراموش کرده‌ای. گفتم این جایگه چه می‌کردی؟ گفت من سیّاحم، پیوسته گرد جهان گردم و عجایب‌ها بینم. گفتم از عجایب‌ها در جهان چه دیدی؟ گفت هفت چیز: اوّل کوه قاف که ولایت ماست، دوم گوهر شب افروز، سیّم درخت طوبی، چهارم دوازده کارگاه، پنجم زره داودی، ششم تیغ بلارک، هفتم چشمه زندگانی. گفتم مرا ازین حکایتی کن. گفت اوّل کوه قاف گرد جهان در آمده است و یازده کوهست و تو چون از بند خلاص یابی آن جایگه خواهی رفت زیرا که ترا از آنجا آورده‌اند و هر چیزی که هست عاقبت با شکل اوّل رود. پرسیدم که بدانجا راه چگونه برم؟ گفت راه دشوار است، اوّل دو کوه در پیش است هم از کوه قاف، یکی گرم سیر است و دیگری سرد سیر و حرارت و برودت آن مقام را حدّی نباشد. گفتم سهلست بدین کوه که گرمسیرست زمستان بگذرم و بدان کوه که سردسیرست بتابستان. گفت خطا کردی هوای آن ولایت در هیچ فصل بنگردد.

پرسیدم که مسافت این کوه چند باشد؟ گفت چندان که روی باز بمقام اوّل توانی رسیدن، چنان‌که پرگار که یک سر ازو بر سر نقطه مرکز بود و سری دیگر بر خط و چندان که گردد باز بدانجا رسد که اوّل از آنجا رفته باشد.

(۶) گفتم این کوه‌ها را سوراخ توان کردن و از سوراخ بیرون رفتن؟ گفت سوراخ هم ممکن نیست، امّا آن کس که استعداد دارد بی‌آنکه سوراخ کند بلحظه‌ای تواند گذشتن همچون روغن بلسان که اگر کف دست برابر آفتاب بداری تا گرم شود و روغن بلسان قطره‌ای بر کف چکانی از پشت دست بدر آید بخاصیّتی که درویست. پس اگر تو نیز خاصیّت گذشتن از آن کوه حاصل کنی بلمحه‌ای از هر دو کوه بگذری. گفتم آن خاصیّت چگونه توان حاصل کردن؟ گفت در میان سخن بگویم اگر فهم کنی.

گفتم چون ازین دو کوه بگذرم آن دیگر را آسان باشد یا نه؟ گفت آسان باشد امّا اگر کسی داند. بعضی خود پیوسته درین دو کوه اسیر مانند و بعضی بکوه سیّم رسند و آنجا قرار گیرند، بعضی بچهارم و پنجم و این چنین تا یازدهم، هر مرغ که زیرک‌تر باشد پیشتر شود.

(۷) گفتم چون شرح کوه قاف کردی حکایت گوهر شب افروز کن. گفت گوهر شب افروز هم در کوه قافست امّا در کوه سیّم است و از وجود او شب تاریک روشن شود امّا پیوسته بر یک حال نماند. روشنی او از درخت طوبی است، هر وقت که در برابر درخت طوبی باشد ازین طرف که توئی تمام روشنی نماید همچو گوی گرد روشن. چون پاره‌ای از آن سوی‌تر افتد که بدرخت طوبی نزدیکتر باشد قدری از دایره او سیاه نماید و باقی همچنان روشن؛ و هر وقت که بدرخت طوبی نزدیکتر می‌شود از روشنی قدری سیاه نماید سوی این طرف که توئی، امّا سوی درخت طوبی همچنان یک نیمه او روشن باشد. چون تمام در پیش درخت طوبی افتد تمام سوی تو سیاه نماید و سوی درخت طوبی روشن. باز چون از درخت درگذرد قدری روشن نماید و هر چه از درخت دورتر می‌افتد سوی تو روشنی وی زیادت می‌نماید، نه آنچه نور در ترقّیست، امّا جرم وی نور بیشتر می‌گیرد و سیاهی کمتر می‌شود، و همچنین تا باز در برابر می‌افتد، آنگه تمام جرم وی نور گیرد؛ و این را مثال آنست که گوئی را سوراخ کنی در میان و چیزی بدان سوراخ بگذرانی، آنگه طاسی پر آب کنی و این گوی را بر سر آن طاس نهی چنان‌که یک نیمه گوی در آب بود. اکنون در لحظه‌ای ده بار همه اطراف گوی را آب رسیده باشد، امّا اگر کسی آن را از زیر آب بیند پیوسته یک نیمه گوی در آب دیده باشد. باز اگر آن بیننده که راست از زیر میان طاس بیند پاره‌ای از آن سوی‌تر بیند که میان طاس است، یک نیمه گوی نتواند دیدن در آب که آن قدر که او از میان طاس میل سوی طرفی گیرد، بعضی از آن گوی که در مقابله دیده بیننده نیست نتوان دیدن، امّا بعوض آن ازین دیگر طرف قدری از آب خالی بیند، و هر چه نظر سوی کنار طاس بیشتر می‌کند در آب کمتر می‌بیند و از آب خالی بیشتر. چون راست از کنار طاس بنگرد، یک نیمه در آب بیند، و یک نیمه از آب خالی. باز چون بالای کنار طاس بنگرد در آب کمتر بیند و از آب خالی بیشتر تا تمام در میانه بالای طاس گوی را تمام بنگرد، آنجا تمام گوی از آب خالی بیند. اگر کسی گوید که زیر طاس خود نه آب توان دیدن و نه گوی، ما بدان تقدیر می‌گوئیم که بتواند دیدن، اگر طاس از آبگینه بود یا از چیزی لطیف‌تر. اکنون آنجا که گویست و طاس بیننده گرد هر دو بر می‌آید تا این چنین می‌تواند دیدن، [امّا آنجا گوهر شب افروز و درخت طوبی هم برین مثال گرد بیننده بر می‌آید]. (۸) پس پیر را گفتم درخت طوبی چه چیزست و کجا باشد؟ گفت درخت طوبی درختی عظیم است، هر کس که بهشتی بود چون ببهشت رود آن درخت را در بهشت بیند، و در میان این یازده کوه که شرح دادیم کوهیست، و در آن کوهست. گفتم آن را هیچ میوه بود؟ گفت هر میوه‌ای که تو در جهان می‌بینی بر آن درخت باشد و این میوه‌ها که پیش تست همه از ثمره اوست. اگر نه آن درخت بودی، هرگز پیش تو نه میوه بودی و نه درخت و نه ریاحین و نه نبات. گفتم میوه و درخت و ریاحین با او چه تعلّق دارد؟ گفت سیمرغ آشیانه بر سر طوبی دارد، بامداد سیمرغ از آشیانه خود بدر آید و پر بر زمین بازگستراند، از اثر پر او میوه بر درخت پیدا شود و نبات بزمین.

(۹) پیر را گفتم شنیدم که زال را سیمرغ پرورد و رستم اسفندیار را بیاری سیمرغ کشت. پیر گفت بلی درست است. گفتم چگونه بود؟ گفت چون زال از مادر در وجود آمد رنگ موی و رنگ روی سپید داشت. پدرش سام بفرمود که وی را بصحرا اندازند و مادرش نیز عظیم از وضع حمل وی رنجیده بود. چون بدید که پسر کریه لقاست هم بدان رضا داد، زال را بصحرا انداختند. فصل زمستان بود و سرما، کس را گمان نبود که یک زمان زنده ماند. چون روزی چند برین برآمد، مادرش از آسیب فارغ گشت. شفقت فرزندش در دل آمد، گفت یک باری بصحرا شوم و حال فرزند ببینم. چون بصحرا شد فرزند را دید زنده و سیمرغ وی را زیر پر گرفته. چون نظرش بر مادر افتاد تبسّمی بکرد، مادر وی را در برگرفت و شیر داد، خواست که سوی خانه آرد، باز گفت تا معلوم نشود که حال زال چگونه بوده است که این چند روز زنده ماند سوی خانه نشوم. زال را بهمان مقام زیر پر سیمرغ فرو هشت و او بدان نزدیکی خود را پنهان کرد. چون شب درآمد و سیمرغ از آن صحرا منهزم شد، آهوئی بر سر زال آمد و پستان در دهان زال نهاد. چون زال شیر بخورد خود را بر سر زال بخوابانید چنان‌که زال را هیچ آسیب نرسید. مادرش برخاست و آهو را از سر پسر دور کرد و پسر را سوی خانه آورد. پیر را گفتم آنچه سرّ بوده است؟ پیر گفت من این حال از سیمرغ پرسیدم. سیمرغ گفت زال در نظر طوبی بدنیا آمد، ما نگذاشتیم که هلاک شود. آهو بره را بدست صیّاد بازدادیم و شفقت زال در دل او نهادیم، تا شب وی را پرورش می‌کرد و شیر می‌داد و بروز خود منش زیر پر می‌داشتم.

(۱۰) گفتم حال رستم و اسفندیار؟ گفت چنان بود که رستم از اسفندیار عاجز آمد و از خستگی سوی خانه رفت. پدرش زال پیش سیمرغ تضرّع‌ها کرد، و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آئینه‌ای یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند، هر دیده که در آن آئینه نگرد خیره شود. زال جوشنی از آهن بساخت چنان‌که جمله مصقول بود و در رستم پوشانید و خودی مصقول بر سرش نهاد و آئینه‌های مصقول بر اسبش بست.

آنگه رستم را از برابر سیمرغ در میدان فرستاد. اسفندیار را لازم بود در پیش رستم آمدن. چون نزدیک رسید پرتو سیمرغ بر جوشن و آئینه افتاد. از جوشن و آئینه عکس بر دیده اسفندیار آمد، چشمش خیره شد، هیچ نمی‌دید. توهّم کرد و پنداشت که زخمی بهر دو چشم رسید زیرا که دگران ندیده بود، از اسب در افتاد و بدست رستم هلاک شد. پنداری آن دو پاره گز که حکایت کنند دو پر سیمرغ بود.

(۱۱) پیر را پرسیدم که گوئی در جهان همان یک سیمرغ بوده است؟ گفت آنکه نداند چنین پندارد، و اگر نه هر زمان سیمرغی از درخت طوبی بزمین آید و اینکه در زمین بود منعدم شود، معا معا، چنان‌که هر زمان سیمرغی بیاید، این چه باشد نماند؛ و همچنانکه سوی زمین می‌آید سیمرغ از طوبی سوی دوازده کارگاه می‌رود.

(۱۲) گفتم ای پیر این دوازده کارگاه چه چیز است؟ گفت اوّل بدان که پادشاه ما چون خواست که ملک خویش آبادان کند اوّل ولایت ما آبادان کرد، پس ما را در کار انداخت و دوازده کارگاه بنیاد فرمود و در هر کارگاهی شاگردی چند بنشاند. پس آن شاگردان را در کار انداخت تا زیر آن دوازده کارگاه کارگاهی دیگر پیدا گشت، و استادی را درین کارگاه بنشاند. پس آن استاد را بکار فروداشت، تا زیر آن کارگاه اوّل کارگاهی دیگر پدید آمد. آنگه استاد دوّم را همچنان کار فرمود تا زیر کارگاه دوّم کارگاهی و استادی دگر، و همچنان تا هفت کارگاه و در هر کارگاهی استادی معیّن گشت. آنگه آن شاگردان را که در دوازده خانه بودند هر یکی را خلعتی داد. پس آن استاد اوّل را همچنان خلعت داد و دو کارگاه از آن دوازده کارگاه بالا بوی سپرد، و دوّم استاد را همچنان خلعت داد و از آن دوازده کارگاه دیگر دو بدو سپرد، و سوّم را نیز همچنان، و چهارم استاد را خلعت داد کسوتی زیباتر از همه، و او را یک کارگاه داد از آن دوازده کارگاه بالا، امّا فرمود تا بر دوازده نظر دارند، پنجم و ششم را همچنانکه اوّل را و دوّم را و سوّم را داده بود هم بر آن قرار داد. چون نوبت بهفتم رسید از آن دوازده یک کارگاه مانده بود، بوی داد و او را هیچ خلعت نداد. استاد هفتم فریاد برآورد که هر استادی را دو کارگاه باشد و مرا یک کارگاه و همه را خلعت باشد و مرا نبود. بفرمود تا زیر کارگاه او دو کارگاه بنیاد کنند و حکمش بدست وی دهند، و زیر همه کارگاهها مزرعه‌ای اساس افکندند و عاملی آن مزرعه هم باستاد هفتم دادند و بر آن قرار دادند که از کسوت دیبای استاد چهارم پیوسته نیمچه‌ای براتی بدین استاد هفتم دهند و کسوت ایشان هر زمان از نو یکی دیگر بود، همچو شرح سیمرغ که دادیم. گفتم ای پیر درین کارگاه‌ها چه بافند؟ گفت بیشتر دیبا بافند و از هر چیزی که فهم کس بدان نرسد، و زره داودی نیز هم درین کارگاهها بافند.

(۱۳) گفتم ای پیر زره داودی چه باشد؟ گفت زره داودی این بندهای مختلف است که بر تو نهاده‌اند. گفتم این چگونه می‌کنند؟ گفت در هر سه کارگاه از آن دوازده کارگاه بالا یک حلقه کنند، بدان دوازده در چهار حلقه ناتمام کنند، پس آن چهار حلقه را برین استاد هفتم عرض دهند تا هر یکی بر وی عملی کند. چون بدست هفتمین استاد افتد سوی مزرعه فرستند و مدّتها ناتمام بماند. آنگه چهار حلقه در یک حلقه اندازند و حلقها جمله سفته بود، پس همچون تو بازی اسیر کنند و آن زره در گردن وی اندازند تا در گردن وی تمام شود. از پیر پرسیدم که هر زره چند حلقه بود؟ گفت اگر بتوان گفتن که عمّان چند قطره باشد، پس بتوان شمردن که هر زره را چند حلقه بود. گفتم این زره بچه شاید از خود دور کردن؟ گفتم بتیغ بلارک. گفت تیغ بلارک کجا بدست آید؟ گفت در ولایت ما جلادیست، آن تیغ در دست ویست و معیّن است که هر زرهی که چند مدّت وفا کند، چون مدّت بآخر رسد آن جلاد تیغ بلارک چنان زند که جمله حلقها از یکدیگر جدا افتد. پرسیدم پیر را که بپوشنده زره که آسیب رسد تفاوت باشد؟

گفت تفاوتست. بعض را آسیب چنان رسد که اگر کسی را صد سال عمر باشد و در اثنای عمر پیوسته آن اندیشد که گوئی کدام رنج صعبتر بود و هر رنج که ممکن بود در خیال آرد، هرگز بآسیب زخم تیغ بلارک خاطرش نرسیده باشد، امّا بعضی را آسان‌تر بود.

(۱۴) گفتم ای پیر چه کنم تا آن رنج بر من سهل بود؟ گفت چشمه زندگانی بدست آور و از آن چشمه آب بر سر ریز تا این زره بر تن تو بریزد و از زخم تیغ ایمن باشد که آن آب این زره را تنک کند، و چون زره تنک بود زخم تیغ آسان بود. گفتم ای پیر این چشمه زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، اگر آن می‌طلبی خضروار پای‌افزار در پای کن و راه توکّل پیش گیر تا بظلمات رسی. گفتم راه از کدام جانبست؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری. گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، امّا تو نمی‌دانی. آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی بچشم ندیده. پس اوّلین قدم راهروان اینست و ازینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد، ازینجا تواند بود که بیش رود. مدّعی چشمه زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد. اگر اهل آن چشمه بود، بعاقبت بعد از تاریکی روشنائی بیند. پس او را پی آن روشنائی نباید گرفتن که آن روشنائی نوریست از آسمان بر سر چشمه زندگانی، اگر راه برد و بدان چشمه غسل برآورد از زخم تیغ بلارک ایمن گشت.

شعر

 بتیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی که از شمشیر بو یحیی نشان ندهد کسی احیا 

هر که بدان چشمه غسل کند هرگز محتلم نشود. هر که معنی حقیقت یافت بدان چشمه رسید. چون از چشمه برآمد استعداد یافت، چون روغن بلسان که اگر کف برابر آفتاب بداری و قطره‌ای از آن روغن بر کف چکانی از پشت دست بدر آید. اگر خضر شوی از کوه قاف آسان توانی گذشتن.

(۱۵) چون با آن دوست عزیز این ماجرا بگفتم آن دوست گفت تو آن بازی که در دامی و صید می‌کنی، اینک مرا بر فتراک بند که صیدی بد نیستم.

 من آن بازم که صیّادان عالم همه وقتی بمن محتاج باشند 
 شکار من سیه‌چشم‌آهوانند که حکمت چون سرشک از دیده پاشند 
 بپیش ما ازین الفاظ دورند بنزد ما ازین معنی تراشند