عطار (قصاید)/چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور است
ظاهر
| چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور است | نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است | |||||
| زان فلک هنگامه میسازد به بازی خیال | کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است | |||||
| عاقبت هنگامهی او سرد خواهد شد از آنک | مرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است | |||||
| در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل است | کاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است | |||||
| دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر از آنک | جملهی زیر زمین پر لعبت سیمین بر است | |||||
| بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بیخبر | کین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است | |||||
| ملک عالم را نظامی نیست در میزان مرگ | سنجدی سنجد اگر خود فیالمثل صد سنجر است | |||||
| صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شد | در چنین رهای سلیمالقلب چه جای سر است | |||||
| در چنین ره گر نداری توشه بر عمیا مرو | کین رهی بس مهلک است و وادیی بس منکر است | |||||
| دم مزن دم درکش و همدم مجوی از بهر آنک | تا ابد یکیک دم عمر تو یکیک گوهر است | |||||
| خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزن | خود دم عودت گرفتم جان تو هم مجمر است | |||||
| تا نگیری ترک دنیا کی رهی از نفس شوم | زانکه دنیا نفس آتشخوار را آبشخور است | |||||
| آتشی مردانه در آبشخور او زن تمام | ورنه آتش میپرستد جانت یعنی کافر است | |||||
| از حیات و لعب و لهو این جهان دل خوش مکن | کین حیات بیمزه حیات روز محشر است | |||||
| گر دلت آب حیات این جهان جوید بسی | زودتر از دیگران میرد و گر اسکندر است | |||||
| گنج معنی داری و کنج تو جای اژدهاست | نقش ایزد داری و نفس تو نقش آذر است | |||||
| هست نفس شوم تو چون اژدهایی هفت سر | جان تو با اژدهایی هفتسر در ششدر است | |||||
| گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوری | وانکسی برخورد ازین معنی که بیخواب و خور است | |||||
| شمع چون آتش زد اندر خویش شد بیخواب و خور | لاجرم از روشنایی جمع را جانپرور است | |||||
| در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش است | نفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکر است | |||||
| همچو موسی این زمان در طشت آتش ماندهای | طفل و فرعونیت در پیش و دهان پر اخگر است | |||||
| شیر مردا ساغری خواه از کف ساقی جان | زانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است | |||||
| گر از آن صد ساغرت بخشند جز تشنه مباش | کانکه او سیراب شد نه رهرو و نه رهبر است | |||||
| هفت دریا را نمیبینی که از بس تشنگی | خشکلب مانده است اگرچه هفت اندامش تر است | |||||
| چند چون طفلان کنی نظارهی لعب فلک | همچو مردان صفشکن گر جان پاکت صفدر است | |||||
| چرخ زال گوژپشت است و تو مردی بچه طبع | بچه زان مغرور شد کین زال غرق زیور است | |||||
| دانهی سیمرغ جو چون رستم و بگذر ز زال | زانکه با این جمله زر این زال نی زال زر است | |||||
| گر ز سگ طبعی کند با تو به ره گرگ آشتی | آن هم از روباه بازی دان که او شیر نر است | |||||
| گرچه پای گاو دیدی در میان غره مشو | زانکه این گاو از خری بیپرچم و بیعنبر است | |||||
| گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان در مباز | زانکه خاک کوی یک جان صد هزاران پیکر است | |||||
| مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال را | و او ز چنگ خود هزاران ماه را پردهدر است | |||||
| چند بر پنها روی پرهیز کن از شیر چرخ | زانکه جای صید شیران وادی پهناور است | |||||
| خوشه چون گندم نمایی جوفروش آید به فعل | کاه برگی ندهدت کو در پی یک جو در است | |||||
| چون سلیمان را ترازو نیمجو فرمان نبرد | نیمجو سنجی اگر گویی مرا فرمانبر است | |||||
| این ترازو بفکن از دست و به طراری بجه | چون ترازو را همیبینی که کژدم در بر است | |||||
| چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کرد | بس عجب باشد تو را در جعبه گر تیری در است | |||||
| همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کین فلک | بز گرفتت روز و شب وز بهر تو بازی گر است | |||||
| دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگیر | زانکه آخر این رسن را هم گذر بر چنبر است | |||||
| چند بینی ماهیان در طشت چرخ از بهر آنک | چشمت اصغر گشت و ماهی نیست، چوب احمر است | |||||
| نی خطا گفتم نه اختر نی فلک بر هیچ نیست | از فلک دور است و از اختر بسی این برتر است | |||||
| کار آنجا میرود کانجا فلک گم میشود | چون فلک گم میشود آنجا چه جای اختر است | |||||
| تن درین طاس نگون مانند موری عاجز است | دل درین دام بلا مانند مرغی بیپر است | |||||
| خالقا عطار را بویی فرست از بهر آنک | هر که عطار است بوی عطر در وی مضمر است | |||||
| زان شدم عطار کز کوی تو بویی بردهام | لیک جانم منتظر در بند بویی دیگر است | |||||
| چارهی جانم بکن زیرا که جان بس واله است | در دل مستم نگر زیرا که دل بس مضطر است | |||||
| من کفی خاکم اگر در دوزخم خواهی فکند | بود و نابودم به دوزخ یک کفی خاکستر است | |||||
| پادشاها هرچه خواهی کن کیم من خویش را | کانچه آید بندگان را از تو آن لایقتر است | |||||