عبید زاکانی (غزلیات)/میکند سلسلهی زلف تو دیوانه مرا
ظاهر
| میکند سلسلهی زلف تو دیوانه مرا | میکشد نرگس مست تو به میخانه مرا | |||||
| متحیر شدهام تا غم عشقت ناگاه | از کجا یافت در این گوشهی ویرانه مرا | |||||
| هوس در بناگوش تو دارد دل من | قطرهی اشگ از آنست چو دردانه مرا | |||||
| دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت | کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا | |||||
| درد سر میدهد این واعظ و میپندارد | کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا | |||||
| چاره آنست که دیوانگیی پیش آرم | تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا | |||||
| از می مهر تو تا مست شدم همچو عبید | نیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا | |||||