عبید زاکانی (عشاقنامه)/نخستین روز کاین چشم بلاکش
ظاهر
| نخستین روز کاین چشم بلاکش | مرا از عشق او در جان زد آتش | |||||
| دل از جان و جوانی بر گرفتم | امید از زندگانی بر گرفتم | |||||
| چنان در عشق او دیوانه گشتم | که در دیوانگی افسانه گشتم | |||||
| خرد میگفت کی مدهوش بیمار | غمش را در میان جان نگه دار | |||||
| اگر دل میدهی باری بدو ده | به هر خواری که آید دل فرو ده | |||||
| گهی چون شمع میافروز از عشق | چو پروانه گهی میسوز از عشق | |||||
| میندیش ار جگر خوناب گیرد | که چشم از آتش دل آب گیرد | |||||
| خراب عشق شو کاباد گشتی | غلام عشق شو کازاد گشتی | |||||
| حدیث عشق انجامی ندارد | خرد جز عاشقی کامی ندارد | |||||
| منوش از دهر جز پیمانهی عشق | میاور یاد جز افسانهی عشق | |||||
| دلی کو با بتی عشقی نورزد | مخوانش دل که او چیزی نیرزد | |||||
| نداند هرکه او شوقی ندارد | که دل بی عاشقی کامی ندارد | |||||
| چرا جز عشق چیزی پرورد دل | اگر سوزی نباشد بفسرد دل | |||||
| مباد آندل که او سوزی ندارد | هوای مجلس افروزی ندارد | |||||
| برو در عشقبازی سر برافراز | به کوی عشق نام و ننگ در باز | |||||
| کزین بهتر خرد را پیشهای نیست | وزین به در جهان اندیشهای نیست | |||||
| شنیدم پند و دل در عشق بستم | چو مدهوشان ز جام عشق مستم | |||||
| به دست عشق دادم ملک جانرا | صلای عشق در دادم جهان را | |||||
| وگر در دام عشق انداختم دل | شدم آماج محنت باختم دل | |||||
| از این پس کعبهی من کوی او بس | مرا محراب جان ابروی او بس | |||||